چند وقت پيش آخر شب جمعه، براي ديدن يك دوست عزيز كه از زندان به مرخصي آمده بود، به منزلشون رفتم. خانوادش نبودن و نياز بود كه كمك كنم تا از آن دوست پذيرايي شود.
موقع برگشتن كيف پولم را جا گذاشتم و در راه به خونشون زنگ زدم. محسن برگشته بود و تلفن رو اون جواب داد ازش خواستم كه آقا سعيد صبح كيف من رو همراش برداره. شنبه طرفاي ظهر رفتم انقلاب و كتاب جهاني سازي استيگليتز رو براش خريدم. آخه چند شب پيش نسخه اصلي كتاب رو كه دكترش از آمريكا براش آورده بود بهم نشون داد و گفت كتاب خوبيه. من حدود يه ماه قبل ترجمه كتاب رو خونده بودم.
رفتم دفترش. شيخ محمد شريعتي مشاور آقاي خاتمي در محل كار همسايه آقا سعيده. مردي شوخ طبع، با سواد البته منتقد جدي. قبلاً سفير ايران در سازمان كنفرانس اسلامي بود.
در دفتر سعيد در مورد كنگره مشاركت بحث كرديم و از آقاي شريعتي گله كردم كه چرا به كنگره نيومد. آخه ايشون هم از مؤسسين جبهه مشاركت است كه به خاطر همكاري با وزارتخارجه مجبور به استعفا از مشاركت شد.
در اتاق سعيد يك تابلو جديد بود.
روي آن نوشته شده بود : «ابد والله ما ننسي حسيناه»
آقاي شريعتي با همان لحن طنزآميزش به من گفت: اين سعيد شما را گول نزنه، واسه شما مياد از اين پرت و پلاهاي مدرنيسم و سكولاريسم، سر هم ميكنه اما تو دفترش كه مياد، ميده تابلو حسين حسين براش قاب كنن، به منم سفارش عطر كعبه ميده.
يه شيشه عطر از كشوي سعيد درآورد و مقداري به من زد و گفت البته ميگه اين بوش تنده. اين عطر خانه كعبه ساخت ايتاليا است.
به تابلو «ابد والله ما ننسي حسيناه» خيره شدم.
ياد روزهايي افتادم كه يه سري از خدا بيخبر چارتا جوون خام رو تحريك كرده بودن و اسلحه دستشون داده بودن كه به خاطر يادداشت «خون بخون شستن محال آمد محال» اكبرگنجي به جرم اهانت به امام حسين سعيد را بكشند.
لحظهاي رو يادم اومد كه در بيمارستان سينا بعد از يك دوره طولاني اغما سعيد لباش رو حركت داد و زير لب گفت:
«يا حسين».
و اشك و لبخند تؤامان همه دوستاني كه شبانه روز براي زنده ماندن سعيد تلاش كرده بودن، در خاطرم زنده شد.
خداوند به او سلامتي كامل عنايت كند. او به گردن من خيلي حق دارد.
سعيد شريعتي
|| نظرات (5)
|