|
۱۱:۱۸ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۳
نور شبانگاه
حقيقت در نگاهت هاله و ماه است پنداري
تبسم بر لبانت صبح دلخواه است پنداري
چه ميگويند و ميخوانند از رخسار و گيسويت
همان افسانه يوسف كه در چاه است پنداري
روان از گوشه لعل لبت صد چشمه حيراني
دل سودايي اما خضر گمراه است پنداري
چه گويي چونم از كلفت نگه كن بر سر زلفت
كه از حال من سرگشته آگاه است پنداري
وجود نيست بنيادم چه لافد پيشت از بودن
كه روي صورت آيينه يك آه است پنداري
دواي عافيت جستم من از داغ غم عشقت
مرا گويند كاري نيست اما هست پنداري
همان آتش كه از چشم تو ميخيزد شرارآسا
دواي عافيت نور شبانگاه است پنداري
كلاردشت- شهريور 83
***
اين غزل در واقع استقبالي است از غزل زيبا و پر مغز عبدالقادر بيدل دهلوي:
قدح از شوق لعلت چشم بيخواب است پنداري
گل از شرم رخت آيينة آب است پنداري
خيال كيست يارب شمع نيرنگ شبستانم
هجوم حيرتي دارم كه مهتاب است پنداري
سعيد شريعتي
|| نظرات (0)
|