۰۱:۴۶ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

نگفتني‌ها -آخر

دو روز بعد از آن ملاقات آقاي زحمتكش فيلم اظهارات امير فرشاد ابراهيمي را به واسطه دكتر محمد رضا خاتمي مستقيما به دست شخص آقاي خاتمي رئيس جمهور وقت رساند. مهندس زحمتكش به دكتر خاتمي تأكيد كرده بود كه فيلم را پيش از اينكه به دست آقاي خاتمي برسد حتي خودش هم نبيند. من چند روز بعد كه با آقا رضا راجع به اظهارات امير فرشاد در آن روز صحبت مي كردم متوجه شدم كه آقا رضا در حد همان كليتي كه زحمتكش برايش گفته بود در جريان است و فيلم را نديده و مستقيم به شخص آقاي خاتمي تحويل داده است.
بعدها در جريان رسيدگي به پرونده مشخص شد كه آقاي خاتمي در دفتر خود به تنهايي اين فيلم را ديده و با نامه اي به آقاي هاشمي شاهرودي ارجاع داده است با اين مضمون كه اظهارات فرد گوينده در اين فيلم نياز به بررسي ‌هاي قضايي و امنيتي دارد، آقاي هاشمي شاهرودي هم ظاهرا بدون آنكه اين فيلم را ببيند به آقاي عليزاده ارجاع نموده است. نكته حائز اهميت اين بود كه آقاي عليزاده فيلمي كه منتسب به ما بود را حتي به قاضي پرونده نداده بود و يكي از مهمترين دلايلي كه من و آقاي زحمتكش و دو دوست ديگرمان ابوالحسني و دهقاني در دادگاه تجديد نظر تبرئه شديم اين بود كه اتهام تكثير فيلم براي ما ثابت نشد. چون اگر فيلم ما تكثير شده بود لازمه آن اين بود كه يك نسخه آن ضميمه پرونده باشد كه حتي نسخه اي كه از طريق پيش گفته به دست رئيس كل دادگستري (به عنوان مدعي العموم وقت)‌ رسيده بود هم ضميمه پرونده نشده بود.
بعد از چند روز از ملاقات اميرفرشاد ابراهيمي زمزمه پخش شدن فيلمي از اظهارات يك عضو سابق انصار حزب الله در محافل سياسي پيچيد. من بعد از شنيدن اين خبر شوكه شدم چون باورم نمي شد كه فيلم تكثير شده باشد. با زحمتكش تماس گرفتم او هم از شنيدن خبر تكثير فيلم شوكه شد. تلاش هاي من براي پيدا كردن نسخه اي از فيلم تكثير شده به اينجا انجاميد كه آقاي عباس عبدي به من اطلاع داد كه يك نسخه از اين فيلم در يك پاكت پستي براي ايشان به عنوان سردبير روزنامه بهار ارسال شده است و از اين طريق فيلم در اختيار من قرار گرفت. من بلافاصله اين فيلم را مشاهده كردم و در همان ابتدا متوجه شدم كه اين فيلم فيلم ما نيست هم لباس‌هاي ابراهيمي متفاوت بود و هم فضاي اتاقي كه امير فرشاد در آن صحبت مي كرد. محتواي فيلم اما تا 90 درصد مشترك بود با مطالبي كه در حضور ما عنوان كرده بود اما موضوع ترور حجاريان در اين فيلم چندان مورد بحث نبود در عوض مطالب بيشتري از نقش الله كرم و ده نمكي در ماجراي كوي دانشگاه در اين فيلم موجود بود.
اگر اشتباه نكنم در 18 ارديبهشت سال 79 روزنامه رسالت در ستون اخبار ويژه خود براي اولين بار خبر انتشار اين فيلم را درج كرد و موضوع عموميت پيدا كرد. من همان روز با ابوالحسني تماس گرفتم و به او گلايه كردم كه مگر قرار نبود كه امير فرشاد جاي ديگري حرف نزده باشد و حرف نزند، او گفت من هم در جريان نيستم و اگر با من تماس گرفت از او سؤال مي‌كنم و جريان را مي‌پرسم. عصر آن روز من در دفتر روزنامه مشاركت كه چند روز از توقيفش مي‌گذشت مشغول سر و سامان دادن به آرشيو و جمع و جور كردن وسايل كار روزنامه بودم كه ابوالحسني به من زنگ زد و گفت براي امير فرشاد مشكل جدي پيش آمده و بايد تو را ببينيم، گفتم از او سؤال من را پرسيدي گفت پرسيدم و گفته حضوري توضيح مي دهد. قرار شد كه در دفتر كار ابوالحسني در خيابان رودسر (جنب راديو سيتي) امير فرشاد را ببينم. بلافاصله به آنجا رفتم و امير فرشاد و ابوالحسني در آنجا منتظرم بودند. امير فرشاد پيش از اينكه وارد موضوع گلايه من شود با حالتي پريشان و مضطر به من گفت كه الله كرم بعد از انتشار اين فيلم پيغام فرستاده كه من فرشاد را خواهم كشت و امروز هم چند تا از تيغ كش هاي الله كرم جلوي دانشگاه دنبال من بودند و من به زور و زحمت از دست آنها در رفتم. من به امير فرشاد گفتم ما كه تيم مراقبت و حفاظت نداريم و اگر هم كاري بايد براي تو صورت بگيرد بايد نهادهاي رسمي اين كار را انجام بدهند. به او گفتم چيزي كه به عقل من مي‌رسد اينكه موضوع را با وزارت كشور و شوراي امنيت كشور كه مسئول تعيين سطح حفاظتي شخصيت ها يا افراد تحت خطر جاني هست معرفي كنم. او هم با حالت شرمنده گفت من يك عذرخواهي به شما بدهكارم بابت اينكه به شما نگفته بودم كه قبلا با خانم شيرين عبادي هم حرفهايي را مطرح كرده ام و فيلمي كه پخش شده فيلمي است كه در دفتر خانم عبادي پر شده است.
بگذريم از اينكه اينجا هم همه حقيقت را نگفت چون بعدا متوجه شديم كه مصاحبه اي هم با نشريه داخلي مجمع روحانيون انجام داده و بخش هايي از آن حرف‌ها را در آنجا هم زده است. به هر حال من با آقاي تاج زاده كه معاون سياسي وقت وزارت كشور و دبير شوراي امنيت كشور بودند تماس گرفتم و موضوع را مطرح كردم آقاي تاج زاده هم به من گفت امير فرشاد را به آقاي نيري مسئول وقت حراست وزارت كشور معرفي كنم كه ايشان موضوع را بررسي و اقدام لازم را صورت دهند.
اين اتفاق افتاد و بعدا من متوجه شدم كه آقاي نيري امير فرشاد را به وزارت اطلاعات تحويل داده اند و وزارت اطلاعات به امير فرشاد در يكي از خانه هاي امن خود پناه داده و در عين حال كار تحقيق در مورد اظهارات وي را نيز آغاز كرده است.
اين جريان در سطح مطبوعات با همان خبر روزنامه رسالت شروع شد و توسط كيهان و بقيه نشريات وابسته به طيف مخالفان اصلاحات دامن زده شد.
همزمان با جريان رسانه‌اي حفاظت اطلاعات نيروي انتظامي كه آن وقت‌ها سردار صدرالاسلام مسئوليتش را بر عهده داشت هنگامي كه متوجه مي شود كه امير فرشاد در اختيار وزارت اطلاعات قرار گرفته است گزارشي را تنظيم مي‌كند و به دستگاه قضايي ارجاع مي‌دهد تا پرونده قضايي مفتوح شود و به هر شيوه ممكن امير فرشاد از اختيار وزارت اطلاعات خارج و به دستگاه قضايي تحويل داده شود.
اين گزارش مبناي ورود مدعي العموم به ماجرا و طرح شكايت از عوامل تهيه كننده فيلم پخش شده مي‌شود. يكي ديگر از دلايل حقوقي كه به تبرئه ما انجاميد طرح اين اشكال از سوي وكلاي محترم متهمان بود كه اساساً آغاز تعقيب متهمان بر اساس شكايت مدعي العموم در جرائم مربوط به مواد 697 و 698 قانون مجازات ممكن نيست و مدعي العموم پيش از طرح شكايت توسط شاكي خصوصي حق ورود در چنين دعاوي ندارد. اين اشتباه محرز مدعي العموم وقت (رئيس كل دادگستري استان تهران آقاي عليزاده) بر اين اساس رخ داده بود كه ايشان گزارش حفاظت اطلاعات نيروي انتظامي در مورد اظهارات اميرفرشاد را به جاي شكايت گرفته بود در حاليكه اوراق پرونده حاكي از آن بود كه طرح دعواي حقوقي و جزايي ابتدائا با شكايت مدعي العموم آغاز شده است. (اينها گيرهاي فني پرونده بود كه البته موارد متعدد ديگري هم هست كه براي جلوگيري از اطاله موضوع از آنها عبور مي كنم)
به هر حال با طرح اين شكايت و بر اساس اقارير ابتدايي آقاي ابراهيمي ابتدا خانم عبادي و همكاران دفتري ايشان و سپس آقاي رهامي دستگير مي‌شوند و با يك هفته فاصله باز هم بر اساس اقارير و اعترافات آقاي ابراهيمي مجموعه چهار نفري ما دستگير مي‌شويم. البته آقاي زحمتكش با فاصله چند روز به جمع ما در اوين مي‌پيوندند چون در زمان دستگيري ما ايشان تهران نبودند و پس از چند روز كه به تهران مراجعت مي كنند و از دستگيري ما با خبر مي‌شوند خود را به شعبه 16 دادگستري تهران معرفي مي‌كنند.
تاريخ دقيق دستگيري من 7 تير ماه 1379 بود و من به مدت 29 روز در انفرادي بند 209 زندان اوين بازداشت و تحت بازجويي بودم. بازجوي من فردي به نام مستعار صالحي از كارشناسان وزارت اطلاعات بود و فردي كه نقش بازپرس و قاضي تحقيق را ايفا مي‌كرد آقاي عليرضا صداقت (طاهري) بود و قاضي پروند قاضي عليپوريان.
در طول بازجويي‌ها يكبار فقط من با آقاي ابوالحسني مواجهه داده شدم و در روز انتقال به جلسه اول دادگاه پس از ديدار آخري كه در خيابان رودسر با اميرفرشاد داشتيم در هايسي كه ما را به درب خروجي اوين مي رساند امير فرشاد را ديدم.
رسيدگي به پرونده ما در سه جلسه رسمي دادگاه پايان يافت و دادگاه بدوي مرا به 10 ماه زندان تعليقي به مدت چهار سال محكوم كرد و دو سال و نيم بعد شعبه 10 دادگاه تجديد نظر استان تهران من و سه دوست ديگرم را از كليه اتهامات تبرئه كرد.
ماجراي پرونده نوارسازان ماجراي پر حاشيه و پر دامنه اي بود، يكي از مهمترين و جذاب ترين حاشيه هاي اين پرونده اين است كه به احتمال قريب به يقين اين تنها پرونده اي در طول تاريخ قضايي جمهوري اسلامي است كه از آقاي احمد جنتي هم در آن به عنوان مطلع تحقيق به عمل آمده است. سطح درگيري مسئولان و نيروهاي سياسي در اين پرونده از دبير شوراي نگهبان، نايب رئيس مجلس، رئيس كميسيون امنيت ملي مجلس، معاون سياسي وزير كشور، بود تا نايب رئيس كميسيون امينت ملي مجلس (محسن آرمين عزيز كه خدا هر چه زودتر اسباب استخلاصش را فراهم كند) سخنگوي قوه قضاييه (دكتر مير محمد صادقي) (اين دو نفر آخري يكي از جذاب ترين مناظره هاي تلويزيوني را در باره ابعاد اين پرونده انجام دادند و به اين سبب درگير پرونده بودند) و بسياري از افراد ديگر كه به انحاء مختلف آغشته اين ماجرا شدند.
تحليل شخصي من در يك جمله سربسته در مورد اين پرونده اين است كه فرايند شكل‌گيري نطفه اين ماجرا تا پايان آن حكايت از آن مي‌كند كه اين پرونده را بايد بخش سوم از تريلوژي پرونده كوي دانشگاه، ترور سعيد حجاريان و ماجراي نوارسازان دانست كه در برابر پرونده قتل‌هاي زنجيره اي ساخته و پرداخته شد.
حاشيه هاي فراوان اين ماجرا و تحليل دقيق اين تريلوژي را در زمان مقتضي و فراغتي خاص بايد تقرير كرد. اين مقدار هم فقط براي دروغ‌زدايي از روايت امير فرشاد ابراهيمي نوشتم.
در پايان هم غلط املايي هاي آقاي ابراهيمي را اشاره وار يادآور مي‌شوم، كه ايشان براي آخرين بار (كه مي‌دانم نخواهد بود) بداند كه روي زمين سفت هركاري نمي شود كرد.
1- نوشته "محمد رضا گفت اتفاقا فردي را هم مي شناسم که شايد بتواند کمکت کند و اسمش را هم نگفت و براي فردايش قرار گذاشتيم و فردا شد و رفتيم در ساختماني در خيابان ويلا و جواني آمد بود که به قول بچه ها از اين عشق اطلاعاتي ها ! کت و شلوار و ته ريشي داشت و سررسيدي در دستش و رفته بود پشت يک ميز بزرگ هم نشسته بود که من بعدا که داشتيم رفتار اين بنده خدا را با محمد رضا تعريف ميکردم و مي خديدم پرسيدم اصلا اون ميز رو چطوري آوردند تو اين آپارتمان بيست متري ؟! ، جوري حرف ميزد که انگار الان وزير اطلاعات هست من چند بار ازش اسمش را پرسيدم نگفت خلاصه زياد جدي اش نگرفتم ولي خب گفت که چند روز بعد دوباره همديگر را مي بينيم بيرون که اومديم محمد رضا گفت اين بابا از بچه هاي دفتر سياسي جبهه مشارکت هست و حالا نگاه به اين خل و چل بازي و ادا اطوارش نکن ولي ميتونه کمکت کنه و گفت اسمش هم سعيد شريعتي هست"
درباره اين بخش از نوشته بايد عرض كنم كه محمدرضا ابوالحسني كه ابراهيمي مي‌گويد عضو دفتر تحكيم بود اصلا عضويتي در تشكل‌هاي دانشجويي نداشت اين را من جهت اطمينيان همين چند روز پيش هم با او چك كردم به علاوه من تا روزي كه آقاي ابراهيمي را در دفتر گاندي ملاقات كرديم و ايشان اظهاراتشان را افاضه كردند نديده بودم و با ابوالحسني هم در اين رابطه تماسي نداشتم. همانطور كه توضيح دادم رابطي كه اين موضوع را به ما منتقل كرد آقاي دهقاني بود كه ابوالحسني در ستاد شوراهاي حزب با او همكاري مي‌كرد. بعلاوه حزب در سال 79 هيچ دفتري در خيابان ويلا نداشت كه من بخواهم در آن با كسي قرار بگذارم دفتر مركزي حزب در خيابان سميه و روزنامه حزب هم در كوچه افشار در همان سميه مستقر بود.
2- نوشته "فرداي آن روز آقاي محمد رضا ابطحي نازنين تماس گرفتند و سال نو و آزادي ام را تبريک گفتند و گفتند نامه ات را آقاي رئيس جمهور خوانده اند و شما ميتوانيد دوشنبه بيائيد ديدار (آن روز شنبه بود ) ، خلاصه دوشنبه که رفتم نهاد رياست جمهوري قبل از اينکه پيش آقاي خاتمي بروم آقاي ابطحي پرسيد شما با آقاي سعيد شريعتي هم ديداري داشتيد من هم گفتم نه ايشان را نمي شناسم گفتند مطمئنيد ؟ گفتم آره والا که يکهو ياد اون آقا افتادم و گفتم بله بله ايشان را ديده ام ولي خودشان را معرفي نکردند ."
احتمالا منظور امير فرشاد از محمدرضا ابطحي، آقاي محمد علي ابطحي است. شما خودتان قضاوت كنيد كه رئيس دفتر رئيس جمهور يك مملكت چكار دارد كه شخصا شماره امير فرشاد را بگيرد و به او تبريك عيد بگويد، اين چه تصور گنده اي است كه امير فرشاد از خودش دارد. به علاوه من در طول اين ده سال كه از ماجرا مي‌گذرد و عليرغم اينكه تا ته قضيه را درآورده ام تا كنون نشنيده بودم كه امير فرشاد با آقاي ابطحي و از آن مهمتر با آقاي خاتمي ديدار داشته باشد و بعد از اين كه اين مطلب را در وبلاگ او خواندم از تعجب شاخ درآوردم، محض اطمينان همين امروز با آقاي ابطحي موضوع را مطرح كردم گفت تا كنون يكبار هم با آقاي ابراهيمي صحبت تلفني يا حضوري نداشته است و تا آنجا كه به عنوان رئيس دفتر آقاي خاتمي هم مسئوليت داشته مي داند كه آقاي خاتمي هم امير فرشاد را تا كنون نديده است. از آن گذشته من تا چند روز بعد از ماجراي ملاقاتم با امير فرشاد با هيچ فردي در داخل و خارج از حزب حتي با همسرم صحبتي نداشتم و مطمئنم كه آقاي ابطحي حتي در جريان تحويل فيلم به آقاي خاتمي هم نبوده چون آن فيلم توسط دكتر رضا خاتمي به شخص رئيس جمهور تحويل شده بود.
3- نوشته "روز خوبي بود ظهرش با محمد رضا رفتيم ديزي سرا خيابان ويلا و بياد گذشته ها ديزي اي زديم تو رگ و عصرش هم رفتيم دفتر محمد رضا که سعيد خان با يک فرد ديگري بدتر از خودش که خودش را مهندس معرفي کرد آمده بودند و هر دو شروع کردند بالا و پائين کردن زندگي من رو و هي سئوال پرسيدند و دوربيني هم بود که ضبط ميکردند."
امير فرشاد اينقدر حواسش پرت است يا حافظه اش ياري نمي‌كرده كه يادش رفته كه قرار ملاقات ما آن روز ده صبح در دفتر گاندي آقاي ابوالحسني بود و اتفاقا ناهار هم همانجا خورديم، دوربين هم متعلق به آقاي ابوالحسني بود و نه ما و من و آقاي زحمتكش اصلا در جريان اينكه حاصل اين ملاقات به صورت فيلم درخواهد آمد نبوديم.
4- نوشته "کلام طولاني نشود خلاصه آن نوار ويدئويي که آخر معلوم نشد هماني بود که در دفتر خانم عبادي ظبط شده بود يا هماني بود که در دفتر محمد رضا ضبط شده."
اين نكته اتفاقا معلوم شد و در بالا هم توضيح دادم كه چگونه معلوم شد كه فيلم منتشر شده فيلم دفتر محمدرضا نبود و فيلمي بود كه در دفتر خانم عبادي پر شده بود.
5- نوشته "چند دقيقه اي گذشت که ديدم بله آقاي سعيد شريعتي و اون آق مهندس رو آوردند هر دو تا چشم بندشان را برداشتند و نشستند جلوي من چشمتان روز بد نبيند آقاي مهندس که حالا معلوم شده بود اسمش زحمتکش هست تا منرا ديد زد زير گريه که بله آقاي صداقت خودشه اين منو بد بخت کرده تورو خدا منرا ول کنيد برم من بدبختم و ال و جيمبل ! و سعيد شريعتي هم فحش و دري وري به من که بله ايشون مارا اغفال کرد و گرنه مارا چه به اين غلطها ما داشتيم زندگي مان را ميکرديم ....!"
همانطور كه توضيح دادم من به هيچ عنوان در طول مدت بازجويي با آقاي ابراهيمي مواجهه داده نشدم و فقط يكبار ابوالحسني را ديدم. كساني كه آقاي زحمتكش را مي‌شناسند هم مي‌دانند كه حتي تصور اينكه اين مرد بزرگ شرف و اخلاق چنين عبارتي را در مورد خودش به زبان بياورد، ممكن نيست.
امير فرشاد عزيز! در مورد من هر مزخرفي كه دوست داري مجازي بگويي اما در مورد دوستان من اجازه نداري با اين لحن ابلهانه سخن براني.
6- نوشته " من هميشه آرزويم بود با حاج حسين الله کرم ديدار و گفتگو داشته باشم و متاسفم که اولين ديدارمان اينجا بوده و آقاي الله کرم من مخلص شمايم و اين ما را گول زده بود"
ابراهيمي حتي در اين مورد هم اطلاعات غلط داده و دروغ سر هم كرده است. محض اطلاع همه دوستان بايد بگويم من از سن ده سالگي كه در هيأت حسين جان و جواد الائمه و بعد از آن در هيأت ررزمندگان شركت مي‌كردم بعضا به طور هفتگي حسين الله كرم را مي‌ديدم و رابطه سلام و عليك و حال و احوال هم با هم داشتيم. اساسا بچه هيأتي‌هاي شميران از زمان جنگ با دو لينك شناخته شده حاج اكبر سرپوشان و حاج محمد تيموري با حاج حسين الله كرم، حاج ابوالفضل كاظمي و تعداد زيادي از بچه هاي لشكر بيست و هفت در اين نوع حلقات به هم متصل مي‌شدند. علاوه بر اين من در دوراني كه در حال و احوال متصوفه و دراويش تهران سيرورت مي‌كردم در جلسات ذكر مرحوم پدر حاج حسين الله كرم درويش شوقعليشاه گيوه دوز (رحمه الله) شركت مي‌كردم و حسين هم كه خود را كفش جفت كن پدرش مي دانست را در اين جلسات مي‌ديدم. پس من كه از سال 61 توفيق زيارت! الله كرم را داشته ام در سال 79 نمي توانستم در حضور خودش بگويم اولين ديدارمان در اين دادگاه بوده است.
7- نوشته "گذشت و گذشت و بعد از سه سال که من از زندان آزاد شدم دفتر تحکيم وحدت در دانشگاه تهران به پاسداشت دوران زندان تعدادي از اصلاح طلبان دربند مراسمي گرفته بود که آقاي آقاجري و رهامي و باقي و شمس الواعظين وتعدادي ديگر از جمله من را هم دعوت کرده بودند و همه باهم نشسته بوديم پشت ميزي بروي جايگاه ومن هم چند دقيقه اي هم از دوران زندان و وضعيت بازجويي و ... اينها گفتم و همونجوري که پشت ميز بالاي جايگاه همه نشسته بوديم مجري که بگمانم آقاي شکوري راد بودند از آقاي سعيد شريعتي هم دعوت کردند که بيايند پشت تريبون و ايشان هم حرف بزنند ، بله آقا سعيد هم انگار نه انگار که چه ها در دادگاه و زندان گفتند آمدند پشت تريبون و از وضعيت بد قوه قضائيه و جناح انحصار طلب گفتند و اينکه بايد مقاومت کرد و چنين و چنان و برگشتند به من هم نگاه کردند و از مقاومت و رشادت من هم تشکر کردند و ورود من را به اردوي اصلاح طلبان تبريک و تهنيت هم گفتند و نشستند."
اين تكه از نوشته ايشان هم مزخرف محض است. آقاي دكتر شكوري راد دايي خانم من است و پرس جوي من از ايشان راجع به اصل چنين نشستي از آب خوردن هم سهل تر است. آقاي شكوري راد اذعان مي‌كند كه حتي يكبار هم آقاي ابراهيمي را نديده چه رسد به اينكه مجري مراسم تجليل از ايشان شود. در مورد خودم هم اين نكته را بگويم كه در هيچ مراسم تجليل از زندانيان سياسي تا كنون از من تجليل نشده و من در هيچ جلسه اينچنيني شركت نكردم و اساسا به ياد ندارم كه بعد از جلسه دادگاه آقاي ابراهيمي را در هيچ كجا زيارت كرده باشم.
باقي توهين ها و حرف‌ها صد تا يه غاز ديگرش را هم براي تغيير ذائقه دوستان خواندني مي‌دانم همين.


سعيد شريعتي | | نظرات(25) | TrackBack
۰۸:۰۸ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

نگفتني‌ها -2

حفاظت اطلاعات سپاه كه آن روزها آقاي مرتضي رضايي از فرمانده‌هان با سابقه سپاه و فرمانده كل سپاه پاسداران پيش از آقاي محسن رضايي مسئوليت ان را بر عهده داشت تيمي را در روزهاي آخر سال 1378 حدود هشت روز پس از انجام ترور شناسايي و معرفي كرد. چهار نفر اصلي كه بر اساس گزارش اوليه معاونت اطلاعات سپاه اين تيم كه مبادرت به اجتماع و تباني براي انجام ترور كرده بودند عبارت بوند از آقايان سعيد عسگر، مجيد روغني، پورچالويي و جان نثاري.
اين افرادر هريك به نوعي وابسته به سپاه پاسداران بودند اعم از بسيجي و كادر و سرباز به همين دليل حفاظت اطلاعات سپاه آنان را معرفي و دستگير كرد.
اما فرضيه ما به عنوان دوستان حجاريان اگرچه در مورد مقدمين به ترور به تيمي شبيه به تيم معرفي شده رسيده بوداما به دليل اينكه اين ترور را تروري كور و خودسرانه نمي‌دانستيم برايمان تشكيل پرونده و ختم ماجرا به طرفيت اين چهار پنج جوان موضوع را حل نمي‌كرد. چه آنكه نوع تفهيم اتهامات و سير بازجويي‌ها از اين افراد اين گمانه را تقويت مي‌كرد كه تيمي معرفي شده است تا براي كوتاه مدت آتش افروخته شده در افكار عمومي را بخواباند و سپس آنها با حداقل مجازات ممكن و عفو آزادي مشروط به زندگي عادي خودشان بازگردند. به همين خاطر مجموعه ما به كار خود ادامه تا تا بيش از عوامل عملياتي به آمران و توجيه كنندگان اين ترور دست پيدا كند. كمااينكه سعيد حجاريان با هوشمندي و ذكاوتي كه دارد بلافاصله بعد از اينكه توانست صحبت كند هنگامي كه در مورد تيم ترور و ضاربش مورد پرسش قرار گرفت گفت دكتر من ظفر قندي است قاضي پرونده رازقندي است و احتمالا عامل ترور هم بزبز قندي است. با اين مطايبه حجاريان خود نيز نپذيرفت كه سعيد عسگر بدون هيچ عقبه فكري و سازماني خودسرانه انجام چنين كاري را بر عهده گرفته باشد. به همين خاطر تلاش هاي آقاي عليزاده رئيس كل دادگستري آن زمان براي قانع كردن حجاريان به طرح شكايت شخصي به جايي نرسيد. چرا كه اين اقدام اگر سوي حجاريان صورت مي‌پذيرفت اقدامي ضد امنيت ملي را تبديل به يك نزاع شخصي طرفيني مي‌كرد.
در دادگاه نيز همه انتظار داشتند كه اقدام تروريستي مسلحانه مجموعه معرفي شد كه عينا مصداق فعل محاربه بود تحت همين عنوان طرح و محاكمه بر اساس اين اتهام صورت بگيرد كه هرگز چنين نشد. با اينكه درست يكسال قبل از آن علي رازيني از مقامات وقت قوه قضايي و رئيس دادگاه ويژه روحانيت توسط تيم ترور گروه مهدويت مورد سوء قصد قرار گرفت بود و بي آنكه آسيب جدي به او برسد اعضاي تيم مزبور به اتهام محاربه محاكمه و براي تعدادي از آننا حكم اعدام صادر شد.
در حاليكه اين تيم معرفي شده بود اما كارگروه حزب در رابطه با ترور حجاريان كماكان به خاطر دريافت اطلاعات متعدد در مورد ترور هنوز به كار خود ادامه مي‌داد. گمان مي‌كنم در تاريخ 20 فروردين براي نخستين بار آقاي حسين كاشفي عضو شوراي مركزي حزب و رئيس ستاد انتخابات شوراهاي حزب در جلسه اي كه من، آقاي دكتر ميردامادي و ايشان حضور داشتيم دفترچه اي قرمز رنگ را به آقاي ميردامادي داد و اضافه كرد كه يكي از اعضاي انصار حزب الله اطلاعات عجيب و غريبي در مورد تيم ترور آقاي حجاريان و برخي ديگر از حوادث سياسي و امنيتي و خرابكارانه سال‌هاي اخير دارد. و مايل است اين اطلاعات را در اختيار حزب قرار دهد.
آقاي ميردامادي با تورق اجمالي اين دفتر آن را به من تحويل داد تا در كارگروه فوق الذكر مورد بررسي قرار دهيم. يكي دو روز پس از آن آقاي دهقاني از دوستان بسيار خوب ما و همكاران آقاي كاشفي به دفتر روزنامه مشاركت آمد و گفت در مورد موضوعي كه آقاي كاشفي با شما صحبت كرده است نويسنده آن خاطرات اصرار دارد كه اطلاعاتي مهم را در اختيار حزب قرار دهد. من به ايشان گفتم دفترچه خاطرات او را خوانده ام نكته اي كه به ترور حجاريان مربوط باشد در آن يست. آقاي دهقان گفتند كه ظاهرا آن خاطرات را پيش از ترور نوشته است هنگامي كه در زندان بوده، ولي مدعي است كه اطلاعات ويژه اي در مورد تيم ترور و نيز تيم معرفي شده دارد.
من با آقاي دكتر ميردامادي و اعضاي كارگروه مشورت كردم و بنا شد كه حرف هاي ايشان را بشنويم اما تأكيد دوستان بر اين بود كه به تنهايي در نشست با وي حاضر نشوم لذا قرار شد كه با مهندس علي زحمتكش كه عضو كارگروه و از اعضاي مؤسس حزب و نيز از دوستان حاضر در تيم محافظت از سعيد بود او را ملاقات كنيم.
آقاي دهقاني كه رابط تشكيل جلسه بود، روز و ساعت و مكان ديدار را به ما اطلاع داد، اين قرار براي ساعت ده اولين جمعه ارديبشهت 79 در دفتري در خيابان گاندي تنظيم شد.
روز موعود من به بيمارستان سينا رفتم چون شيفت آقاي زحمتكش در تيم مراقبت بود و از انجا با ايشان به محل قرار رفتيم. من تا آن موقع اميرفشاد ابراهيمي را نديده بود و محمدرضا ابولحسني كه رابط آقاي ابراهيمي با آقاي دهقاني و كاشفي بود را تنها چند بار در ستاد انتخابات شوراهاي حزب ديده بود. محمدرضا از بچه هاي بسيار خوب و فعال بود البته عضو هيچ تشكل سياسي دانشجويي نبود ولي ارتباطات خوبي با بچه هاي انجمن، مجمع روحانيون و برخي از اعضاي حزب ما داشت.
در اين ملاقات چهار نفره كه هر چهار نفر بعدا درگير پرونده نوارسازان شدند. آقاي ابوالحسني به درخواست خود اميرفرشاد دوربيني را كارگذاشته بود و ما به هنگام ورود به دفتر مشاهده كرديم كه دوربين روي پايه نصب شده به گونه اي كه امير فرشاد در آن تك گويي نمايد.
دوربين و ملحقاتش متعلق به آقاي ابوالحسني بود و من و آقاي زحمتكش اساسا مطلع نبوديم كه قرار است از اظهارات آقاي ابراهيمي فيلمي تهيه شود.
آقاي زحمتكش پس از احوال‌پرسي و گپ و گفت اوليه مؤكدا از امير فرشاد سؤال كرد كه آيا اين اظهارات و اطلاعات را براي بار نخست كه در جمعي مي‌خواهي عنوان كني و امير فرشاد با تأكيد گفت تا كنون اين حرف‌ها را هيچ جا نزده ام. آقاي زحمتكش به ايشان توصيه كرد كه سخناني كه در دفترچه قرمز نوشته بودي اگر درست باشد اطلاعات خطرناكي است و ممكن است افشاي آن باعث دردسر برايت شود، امير فرشاد توضيح داد كه من به تازگي از زندان آزاد شده ام و هزينه داشتن اين اطلاعات را پرداخته ام. به هر حال آقاي ابراهيمي حرف‌هاي خود را آغاز كرد و چيزي حدود 100 دقيق سخن گفت و از عالم و آدم خبر داد و در مورد تيم ترور آقاي حجاريان هم ادعاهايي را مطرح كرد.
آقاي زحمتكش پس از پايان حرف هاي ابراهيمي از ابوالحسني خواست كه اصل فيلم را همانجا به ايشان بدهد، تكثير و احيانا توزيع اين فيلم مي توانست براي ابراهيمي خطرات جدي ايجاد كند، بنا بر اين شد كه آقاي زحمتكش بدون واسطه اين فيلم را به آقاي خاتمي به عنوان رئيس شوراي عالي امنيت ملي برساند تا اظهارت آقاي ابراهيمي توسط كارشناسان امنيتي مورد بررسي قرار گيرد.
ناهار را در همان دفتر خورديم و از يكديگر خداحافظي كرديم.
پايان بخش دوم

سعيد شريعتي | | نظرات(8) | TrackBack
۱۹:۴۷ چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

نگفتني‌ها-1

هفته پيش در وبلاگ گفتني ها مطالبي نوشته شد كه حاوي نسبت هاي ناروا و اطلاعات غلطي در مورد من بود. بناي من توضيح در مورد نوشته هاي اين وبلاگ نيست. واقعا در وسع و توان خودنمي بينم كه به هر مطلب نا روايي كه در مورد من نوشته مي شود آن هم در دنياي بي كران اينترنت پاسخ بدهم. اما چون ديدم كه براي بعضي از دوستان من ماجراي پرونده اي كه من و صاحب اين وبلاگ از بد روزگار در آن مشتركا متهم بوديم و روايت نادرست و سوءتفاهم برانگيز اين فرد از آن ماجرا ايجاد شبهه كرده است. بنا بر خواست تعداد زيادي از دوستانم و عليرغم ميل شخصي و توصيه دوستان در مورد پرونده مربوط به اظهارات آقاي امير فرشاد ابراهيمي در مورد شخصيت ها، سازمانها و مناسبات سياسي در بين نهادهاي امنيتي و انتظامي كشور و فيلم منتشر شده از اين اظهارات (معروف به پرونده نوارسازان) توضيحاتي بدهم و چگونگي درگير شدن خود را در اين پرونده، اجمالي از محتواي آن و نهايتا سرنوشت آن ياد آور شوم.
ذكر چند نكته را ضروري مي‌دانم:
1- پرونده مشهور به نوارسازان يكي از پر سر و صداترين پرونده هاي سياسي، امنيتي و قضايي ده سال گذشته است كه شخصيت هاي برجسته سياسي كشور، وكلا و حقوقدانان، مسئولان طراز اول سياسي و قضايي، نهادهاي مختلف امنيتي و انتظامي هر يك تحت عنواني اعم از شاكي، متهم، وكيل، شاهد و مطلع در آن نقش ايفا كرده اند و كما بيش در جريان ابعادي از اين پرونده قرار گرفته اند.
به ويژه وكلاي محترم خانم شيرين عبادي و حجت الاسلام محسن رهامي كه متهم اين پرونده بودند و آقايان دكتر امير حسين آبادي، عبدالفتاح سلطاني ، صالح نيكبخت، دكتر سيف خواه، دكتر طاهري و چند تن از وكلاي مبرز در ماجراي اين پرونده و جزئيات آن قرار دارند. اين نكته را بدين منظور نقل كردم كه دوستان علاقه مند بدانند كه خيلي هم شهر هرت نيست كه هر پرت و پلايي را به عنوان اطلاعات اين پرونده يا اتفاقاتي كه در دادگاه غير علني مربوطه افتاده است را يك نفر بخواهد بگويد و ديگراني نباشند كه بشود از آنها در مورد صحت و سقم آن اظهارات گواهي و تأييد گرفت.
2- من اساسا در مورد انگيزه خواني در حوزه كنش ها و رفتارها و گفتارهاي اشخاص در حوزه عمومي آن هم در حول و حوش مسائل سياسي كاملا پرهيز دارم. عليرغم اطلاعات نسبتا گسترده اي كه در مورد حال و احوال و گذشته و سوابق نويسنده وبلاگ گفتني ها دارم و عليرغم اينكه در همين مدت پس از انتشار مطالب وبلاگ گفتني ها اطلاعات و اخبار تأييد شده و نشده فراواني برايم از سوي كساني كه به انحاء مختلف با ايشان در ارتباط بودهاند خصوصا در سالهاي اخير زندگي ايشان در تركيه و آلمان به هيچ عنوان جز در مواردي كه به موضوع پرونده ربط داشته قضاوتي در مورد شخص ايشان و ودلايل رفتار و گفتار وي نخواهم كرد. من حتي از جمله اي كه در دادگاه نسبت به ايشان گفتم و بيش از هر چيز ناشي از عصبانيت شخصي بود به درگاه خداوند استغفار كردم و تا آنجا كه يادم هست از او حلاليت طلبيدم. من آقاي امير فرشاد ابراهيمي را در زمره قربانيان و مظلومان برخي ناراستي ها و مسيرهاي ناصواب كه امثال وي را طعمه كرد و نهايتا مانند دستمال آلوده آنها را مچاله و زندگيشان را تباه نمود مي‌دانم و بسياري از اوقات دلم براي چنين جوانان با استعداد و بعضا فداكاري كه مخلصانه وارد مسيرهاي انحرافي شدند و تاوان سنگين اشتباه تشخيص خود و منفعت طلبي ها و كژتابي هاي ديگران را دادند حقيقتا مي‌سوزد.
3- ماجراي پرونده نوارسازان براي من طي مقدماتي رخ داد كه از روز ترور آقاي حجاريان آغاز شد. لذا من هم روايت اين ماجرا را از همانجا آغاز مي‌كنم و به ضرورت روايت به حوادث پيش و پس از آن مي‌پردازم. براي اينكه ماجرا را سر هم بندي نكرده باشم در چند نوبت به آن مي‌پردازم. و در نهايت نكاتي را در حول و حوش اين پرونده و تبعات آن و تحليل هاي سياسي كه در رابطه با اين پرونده ارائه شد عنوان مي‌كنم.
اما روايت ماجرا:
يكشنبه 21 اسفند 1378 يك روز غم انگيز در تاريخ سياسي معاصر بود. سعيد حجاريان عضو شوراي شهر تهران در مقابل ساختمان شورا توسط عواملي ناشناس هدف گلوله قرار گرفت و تا آستانه مرگ رفت. حجاريان مغز متفكر اصلاحات نام داشت و بلافاصله انگشت اتهام به وي گروه هاي مخالف اصلاحات نشانه رفت. اگر چه تندروها و افراطي هاي دست راستي كوشيدند با تعريف و تمجيد از حجاريان و بازكردن پاي سازمان مجاهدين خلق در انجام اين ترور در تحليل هاي اوليه شان از بار رواني اين اتهام موقتا فرار كنند اما افكار عمومي تشخيص درستي داده بود.
انكار ناپذير بود كه اين اقدام توسط گروهي سازمان يافته كه توسط تبليغات فوق العاده سنگين منفي عليه اصلاح طلبان تحريك شده بودند صورت گرفته بود. شايعات گسترده اي در همان ساعات اول در مورد عوامل و امران اين ترور و نيز گريختن آنان از كشور پس از مبادرت به اين اقدام پخش شد.
به هر حال سعيد حجاريان در بيمارستان سينا بستري شد، تيمي مجرب از دوستان پزشك او مديريت احيا و درمان او را بر عهده گرفتند و تيمي مجرب از دوستان با سابقه سياسي و امنيتي او محافظت از او را در مقابل اقدام مكمل تروريست ها در بيمارستان سازمان دادند.
آن زمان من دبير دفتر سياسي جبهه مشاركت و دبير سرويس سياسي روزنامه مشاركت و نيز دبير ستاد انتخاباتي حزب در انتخابات مجلس ششم بودم و به دليل حضور دائم خود در حزب و ارتباط نسبتا خوبي كه با دوستان سعيد در حزب، روزنامه صبح امروز و مشاركت و تيم پزشكي وي داشتم حلقه وصلي ميان تيم‌هاي حفاظت و پزشكي سعيد و اركان حزب و روزنامه ها بودم.
شوراي مركزي جبهه مشاركت كه يكي از اعضاي ارشد خود را روي تخت بيمارستان و در جدالي سخت با مرگ مي‌ديد بنا بر وظايف حزبي و حساسيتي كه اين اتفاق در موقعيتي پيچيده براي اعضا و اركان حزب ايجاد كرده بود دو گروه را مأمور رسيدگي به ماجراي سعيد و اتفاقات احتمالي پيرامون اين ترور نمود. يك گروه كه مسئول برنامه ريزي و تدارك مراسم تشييع و تدفين و بزرگداشت سعيد در صورت شهادت احتمالي وي شدند و يك گروه كه مسئول دريافت و تحليل و جمع بندي اطلاعات مردمي مربوط به حادثه ترور و شناسايي عوامل آن و ارائه جمع بندي شده اين اطلاعات و تحليل ها به نهادهاي امنيتي و قضايي شدند.
من به همراه تعدادي از اعضاي شوراي مركزي و برخي از اعضاي مؤسس حزب و با كمك تعدادي از دوستان در خارج از حزب اين گروه را تشكيل داديم و پيگير ماجرا شديم. در عين حال در تيم حفاظت از آقاي حجاريان در بيمارستان سينا نيز حضور داشتم و سهم خود در مراقبت از ايشان را در كنار ساير دوستان ايفا مي‌نمودم.
سيل اطلاعات گونانگون كه به شيوه هاي مختلف از سوي مردم و دوست داران سعيد به حزب مي‌رسيد آنچنان بود كه ما توانستيم پيش از نهادهاي امنيتي و اطلاعاتي رسمي و حقيقتا با كمك مردم و البته عنايت خداوند بسيار سريع به حلقه اصلي آمر و عوامل ترور نزديك شويم. اگر چه اقدام عملياتي و اطلاعاتي رسمي در اين زمينه بر عهده وزارت اطلاعات و معاونت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي گذاشته شده بود و نهايتا تيم معرفي شده به عنوان عامل ترور آقاي حجاريان به وسيله نيروهاي اطلاعات سپاه شناسايي و به دستگاه قضايي معرفي شدند.
پايان بخش نخست

سعيد شريعتي | | نظرات(7) | TrackBack
۰۰:۳۷ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

نامه اي به پارميس

به نام خدا
پارميس عزيز
سلام دختر خوبم،
از آن روزها كه با گيسوهاي افشانت به تحريريه نوروز مي‌آمدي بيش از هفت سال مي‌گذرد آن موقع هنوز مكلف نشده بودي و چه زيبا بودي و چه بوسيدني. حالا هم خيلي بزرگ نشده‌اي هنوز و از راه دور و در لابه لاي اين نامه مي‌توانم گونه ماهت را ببوسم. آخرين عكسي كه مامان هنگامه از تو در آتليه گرفته بود و در اولين روزهاي مدرسه رفتنت با خود به تحريريه آورده بود از او گرفتم و اسكن كردم و فكر مي‌كنم در آرشيو بي سر و ته عكس‌هايم عكس دختر كوچولوي هنگامه، عزيز دلم پارميس طاهريان را هنوز داشته باشم.
گفتم اينقدر بزرگ نشده‌اي كه كلاه شرعي‌اي باشد براي بوسيدنت، اما مي‌دانم اينقدر بزرگ شده‌اي كه ماجراهايي كه پيرامونت اتفاق مي افتد را درست بفمهمي، صبوري و مقاومتت در تحمل دوري مامان هنگامه به او پشت درب‌هاي سنگين و ديوارهاي بلند و قفل‌هاي بي كليد اميد و اطمينان مي‌دهد.
اينقدر بزرگ شده اي كه داستاني از باستان برايت بگويم و تو ربطش را به امروز و فردايمان بفهمي.
كوروش، پدر معنوي ما ايراني‌ها، هم او كه در كسوت پادشاهي عدل را گسترش داده بود و داد آفريده و بيداد را زبون كرده بود، در هنگامه رزمي سخت دريافت كه همسر يكي از سربازانش چهار فرزند همزمان بدنيا آورده است و عليرغم سختي آن جنگ و نياز او به يك يك سربازانش، عاطفه و مهر كه كوروش كبير براي آن مجاهده مي‌كرد، به او حكم نمود كه عليرغم نياز به آن سرباز او را براي سركشي از همسر و فرزندانش از ميدان رزم مرخص كند. آن سرباز در مقابل اين محبت كوروش سپاس گفت و كوروش به او گفت: يقين بدان كه پرورش اين چهار كودك براي تو از جنگيدن واجب تر است و قطعا تربيت آنها آنچنان كه فرزندان صالحي براي تو و سرزمينشان باشند از تيغ زدن در ميدان دشوارتر. آن سرباز رفت و كوروش در جنگ پيروز شد و گفته‌اند كه تنها سوغاتي كه از آن مبارزه آورد چهار لباس براي آن چهار كودك بود. خانواده آن سرباز تا هميشه اين خاطره مهرباني را با خود حفظ كردند. آن چهار كودك بزرگ شدند و در كسوت سربازان ميهن درآمدند و در جنگ بزرگ ايران با يونانيان اولين كساني كه از دروازه آتن گذشتند همين چهار جوان بودند. از آنها سه تن پسر بودند و يك تن دختر. آن دختر اسمش پارميس بود. كه آتوساي بزرگ دختر كوروش كبير اسم او را انتخاب كرده بود.
كوروش فرزانه اي بود يگانه در تاريخ ايران. هم او كه گمان پيامبري او به يقين نزديك است وهم او كه خداوند در قرآن نيز از او ياد كرده است و به حضرت محمد (ص) فرموده است :« وَ يَسَْلُونَكَ عَن ذِى الْقَرْنَينْ‏ِ قُلْ سَأَتْلُواْ عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا/إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فىِ الْأَرْضِ وَ ءَاتَيْنَاهُ مِن كلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ سَبَبًا/فَأَتْبَعَ سَبَبًا/حَتىَّ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فىِ عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَاذَا الْقَرْنَينْ‏ِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا»
كوروش بزرگ در آن منشور ماندنيش به ما گزارش عدل گستريش را چنين داد: « ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تکان داد … من براي صلح کوشيدم. نَـبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي کشيده بود، کاري که در خور شأن آنان نبود. من برده‌داري را برانداختم. به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم که هيچکس اهالي شهر را از هستي ساقط نکند. مردوک از کردار نيک من خشنود شد او بر من، کورش، که ستايشگر او هستم، بر پسر من «کمبوجيه» و همچنين بر همه سپاهيان من، برکت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوک همه شاهاني که بر اورنگ پادشاهي نشسته‌اند؛ و همه پادشاهان سرزمين‌هاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمين‌هاي دوردست، همه پادشاهان «آموري» همه چادرنشينان، مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسه زدند.»
اين داستان را برايت گفتم كه بداني كه سخن امام اميرالمؤمنين علي (ع) كه فرمود:‌«إذا بني الملک علي قواعد العدل و دعم بدعائم العقل نصر الله مواليه و خذل معاديه» سخني تا چه اندازه پر مايه است و من و مامان هنگامه نگرانيم كه روزگار ما امروز عكس نقيض اين جمله پر بار شده باشد.
دختر خوب و استوارم،
ديروز نامه اي از مادرت خطاب به من منتشر شد، من همه گلايه هايش را به گوش جان شنيدم و دغدغه هايش را با ضمير دردمندم حس كردم و او را بسيار بسيار مهربان تر از لغات بكار برده شده در آن نامه مي‌دانم. مادر تو خواهر من است، اگر اندكي از آلامش كاسته مي‌شود، هر چه به من بگويد رواست. او درد دارد، رنج ديده است، تلخي كشيده است، توهين شده است، چيزهايي شنيده كه هيچ زن مسلماني نشنواد، رفتارهايي ديده كه از« روح انساني» صادر نمي شده است و آنان كه با او چنان رفتار كرده‌اند مصداق دقيق اين آيه شريفه اند :« قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحياه الدنيا وهم يحسبون انهم يحسنون صنعا».
من نمي‌خواهم پاسخ نامه او را بدهم، ثانيه شماري مي‌كنم كه بيرون از آن ديوارهاي سخت و نامهربان، تو را در آغوش او ببينم، شما چند روزي به مسافرت برويد، هنگامه مهربان آرامش خاطر پيدا كند، غبار سوء تفاهمات كه فرونشست و فرصت گفتگو فراهم شد، اگر حال و حوصله‌اي براي اين بحث‌هاي فرساينده برايش باقي بود و هنوز به رفتار و گفتار من نقد داشت، با هم مجارا و البته مدارا مي‌كنيم.
پارميس جان،
امروز كه مامان هنگامه پيش تو نيست و ناخواسته تو محروم از دستان پر از مهر او بر روي گسيوانت وقت خوابيدن هستي، شب‌ها دست خدا را بر سرت حس كن، براي اينكه بتواني شادي هنگامه را فراهم كني درس‌هايت را خوب بخوان، به مادربزرگ مهربانت آرامش بده و خيالش را از اينكه مقاوم و صبور هستي آسايي بخش.
عزيز دلم
خداي مهربان به ما آموخته است كه همراه و همزمان با هر سختي آساني است، عسر و يسر باهمند. اگر سختي‌ها را مي‌بيني بدان كه در كنارش و همراهش آساني‌هاست. بعضي‌هايش را مي‌بيني بعضي‌هايش را هم بايد بيشتر تلاش كني تا بيابي، من تلخي نامه مامان هنگامه را با شيريني يادآوري چهره معصوم و مهربان پارميس عزيز و نامه نوشتن به او جبران كردم. به خاله آزاده زنگ زدم و از او خواستم كه هر وقت امكان داشت به من اطلاع دهند كه بيايم و ببينمت.
برايم دعا كن واگر مامان هنگامه را ديدي به او از قول من سلام برسان و بگو هر چه هم با هم اختلاف نظر داشته باشيم باز هم به دوستي با او افتخار مي‌كنم.
دوست تو و مامان هنگامه
سعيد شريعتي
18 اردي بهشت هشتاد و نه


سعيد شريعتي | | نظرات(19) | TrackBack
۰۹:۵۸ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

آخرين حرف سياسي سال

سال هشتاد و هفت با همه تلخي ها و شيرني هايش پايان يافت
اميد و آرزو ، رفتن و نرسيدن و لبخندهايي که با اشک آذين شد
تلخ ترين حادثه عاطفي آن مرگ برادر عزيزم محمدعلي سعدايي بود
و تلخ ترين واقعه سياسي اش بي شک کناره جستن بي دليل (از نظر من بي دليل) خاتمي از صحنه پيروزي در انتخابات
حال که در روز آخر ساليم و بهار پشت پنجره است به روزهاي روشن سال 88 چشم دارم و اميد را در آغوش ميگيرم و به ايران و ايراني مي انديشم
و آخرين حرف سياسي سال
سخني تلخ و شيرين با مام ميهن

ايران
هنگام کار است
برخيز و ببين
ايران
بختت در انتظار است
از پا منشين
ايران
از جور فراوان
هر گوشه شوري به پاست
خونها شده پامال
آزاديش خونبهاست
خدا ز درد و غم رهاند ما را
خدا به کام دل رساند ما را
دور جهان نگر که چه با ما خواهد کرد
حب وطن نگر که چه غوغا خواهد کرد
آه چه محنت ها که کشيديم ايران
آه به کام دل نرسيديم جز غم نديديم ايران
خدا ز درد و غم رهاند ما را
خدا به کام دل رساند ما را
تا کي به دل جواني نکنم به عادت پيران
جامي بده به ياد وطنم سلامت ايران
ايران
تا ز دل بر کشم نعره آزادي
آه چه محنت ها که کشيديم ايران
آه به کام دل نرسيديم جز غم نديديم ايران

تصنيف ملک الشعراي بهار و آهنگ از غلامحسين درويش با صداي عليرضا قرباني در آلبوم سوگواران خموش بشنويد
http://www.carolicious.com/g.htm?id=26224

سعيد شريعتي | | نظرات(0) | TrackBack
۰۲:۲۰ جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵

حجت، حجت ماست

اگر از بچه هيأتي‌هاي ريشه‌دار 33 پارچه شميران (از ميگون و زاگون و گلندوئك تا اوين دركه و كن سولقان) بپرسي كه يك و فقط يك مداح اهل بيت را نام ببر بدون ترديد نام حجت‌الله كسري را خواهي‌شنيد.



براي ديدن تصوير احتمالاً به نرم افزار Quick Timeنياز داشته باشيد.

آقا حجت (آنچنان كه دوستان قديمي او صدايش مي‌كنند) يا حاج كسري به واقع براي همه هيأت‌هاي قديمي شميران، از احباب‌الحسنين چيذر ، تا احباب‌الائمه محل پايين تجريش تا بني‌الزهراي اسدي، عشاق‌الحسين شميران تا متوسلين به حضرت سكينه سر گوگل و .... نماد و نشان و حجت اخلاص و ارادتمندي به دستگاه اباعبدالله است.
صداي رساي و لحن دلنشين او، حافظه فوق‌العاده و شعرهاي جانمايه‌داري كه از شاعران فراوان در خاطر داشت. (خود مي‌گفت كه بيش از دويست‌هزار بيت شعر از بر دارد)، تسلط او به سبك‌ها و آواهاي سنتي و موسيقي مذهبي و اشراف او به سنت‌ها و مراسم وزين عاشورايي، از او نمونه منحصر به فردي در ميان مداحان اهل بيت ساخته بود.
تسلط او به آواز و الحان موسيقي سنتي تا حدي بود كه جند بار از سوي پرويز ياحقي براي همكاري با راديو تلويزيون و اجرا در برنامه معروف گل‌ها از او دعوت به عمل آمده بود اما او حاضر نشده بود كه دستگاه امام حسين را رها كند و به دنبال موسيقي برود.
كمتر كسي در شميران هست كه اهل بساط محرم بوده باشد و شب تاسوعاي آقا حجت را درك نكرده باشد. شبي كه به رسمي ديرينه اهالي محل پايين تجريش (تكيه پايين تجريش- مسجد اعظم) دسته عزاداري خود را به راه مي‌اندازند و به ديدار اهالي محل بالا (تكيه بالاي تجريش جنب امامزاده صالح) مي‌روند. آن قامت كوتاه با چفيه خال‌ريز عربي كه به فرمي خاص به كمر مي‌بست و بالاي منبر مي‌ايستاد و دسته‌اي چندهزار نفره را اداره مي‌كرد. از عباس (ع) مي‌خواند و با آن ضرب آهنگ به ياد ماندني واحد مي‌گرفت و مي‌خواند كه
«به روي اسب قيامم بد و بر خاك سجود/اين نماز ره عشق است كز آداب تهي است»
«دست و مشك و علمي لازمه سقايي است/ دست سقاي تو از اين همه اسباب تهي است»
بچه‌هاي كوچه اسدي (رفقاي هم‌محلي ما) با آقا حجت زندگي كرده‌اند. معلم قرآن اكثر هم سن و سال‌هاي ما بود، حجت. يادم هست شش سالم بود كه در مسجد علوي سر رحل براي اولين بار سوره فيل را از حفظ خواندم و همان شب يك جعبه مداد رنگي 24 رنگ ليرا از آقا حجت جايزه گرفتم و دو هفته بعد سوره واقعه ا كه بي غلط خواندم مجموعه كامل داستان‌هاي قراني بي‌آزار شيرازي را به من جايزه داد.
حجت كسري متولد 1325 در محله قلهك شميران است. محضر بسياري از اساتيد مداحي و شعر مذهبي را درك كرده و شايد آخرين بازمانده از نسل بزرگان مداحي تهران باشد كه به سنت‌ها وفادار مانده و در عين حال نوآوري را نيز فراموش نكرده است.
آقا حجت از 12 سالگي عباي مداحي به شانه‌اش انداخته‌اند و از روز اول تأسيس هيأت جوانان بني‌الزهرا در سال 1337 (هيأت بچه‌هاي كوچه اسدي كه در آن سال از هيأت احباب الائمه محله پايين انشعاب كرده بودند:هيأت خود ما).
از همان سال 42 جزء مداحاني بود كه عاشوراي آن سال را تبديل به آغاز نهضت انقلاب اسلامي كردند و دسته‌جات عزاداري را به محل اعتراض به رژيم نمودند. او عليرغم سن كمش در آن سال ها بارها مورد مؤاخذه ساواك شميران قرار گرفته بود و مدتي نيز متواري بود.
دم‌هاي نوحه او از همان 42 تا 57 و بعد از آن عموماً مايه‌هاي انقلابي داشت. او اگر چه تحت تأثير افكار شيخ قاسم اسلامي جزء منتقدان دكتر شريعتي بود اما عملكردش در هيئات شميران در جهت اهداف دكتر شريعتي عمل مي‌كرد. به همين دليل بارها مورد انتقاد روحانيت سنتي شميران در زمان شاه قرار گرفته بود و اگر حمايت‌هاي مرحوم آيت‌الله حاج شيخ مصطفي ملكي نبود شايد هيچ‌گاه فرصت عرض اندام در برابر آنان را نمي‌يافت.
به هر حال يكي از اركان ترويج افكار امام و هدايت دسته‌جات و هيأت‌هاي مذهبي شميران به سمت افكار امام در پيش از انقلاب بي‌شك حجت كسري بود.
خيلي حرف در مورد حاج كسري دارم. اما اين مطلب شايد بيش از اين كشش نداشته باشد. بهانه نوشتن اين مختصر هم آن است كه دو سال است هيأت‌هاي شميران ديگر اين استوانه محبوب خود را از دست داده‌‌اند. متأسفانه آقا حجت دو سال و نيم پيش دچار عارضه مغزي شد و معلول در بستر بيماري افتاده است. قدرت تكلم و حافظه خود را از دست داده و مايه افسوس و اندوه همه دوستان و دوستدارانش شده است.
اين‌ها را من نوشتم كه يادي از اين پيرغلام اباعبدلله كردم باشم. مردي كه اگر مي‌خواست از حسين براي خودش كيسه بدوزد مثل خيلي از از اين جوجه مداحان خيلي زود به مال و منال مي‌رسيد. اما همه سرمايه او در 50 سال نوكري اباعبدالله از دار دنيا يك موتور هونداي 125 و يك خانه 80 متري در جماران بود. او هميشه به من مي‌گفت سعيد ما بايد خود را خرج امام حسين كنيم نه امام حسين را خرج خودمان. و هميشه ذكر لبش اين بود كه «اي غلامي تو تاج افتخارم يا حسين«
برايش دعا كنيد! يا اباعبدالله اين نوكر با اخلاصت را شفاي عاجل عنايت بفرما.

سعيد شريعتي | | نظرات(3)
۲۳:۵۷ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

تبريك به خانم ابتكار

زحمات خانم ابتكار در 8 سال دوران اصلاحات براي اينكه در ايران جا بيفتد كه محيط زيست هم حق مسلم ماست از يادها فراموش نمي‌شود. همين كه سازمان ملل ايشان را به عنوان يكي از هفت قهرمان زمين خود برگزيده است نشان‌دهنده آن است كه تلاش‌هاي او با استانداردهاي جهاني منطبق و داراي ارزش بوده است.


من نمي دانم اين خانم جوادي كيست ولي اميدوارم كه فارغ از حب و بغض‌ها حيطه كاري سازمان حفاظت از محيط زيست از ساده‌انديشي هاي دولتمردان جديد مصون بماند. به هر حال ايران از نظر محيط زيست كشوري به شدت آسيب‌پذير است. همين ديشب خبري را مي‌ديدم كه متذكر مي‌شد 70 درصد از اراضي سرزمين ايران در خطر بيابان‌زايي است. وضعيت شهر‌هاي پر جمعيت هم كه نياز به يادآورسي ندارد. جنگل‌هاي آماج تاراج هم كه قصه تكراري است. مراتعي كه به يغماي زمين‌خواران دولتي و غيردولتي مي‌روند هم كه جاي خود دارد.
در اين ميان حفاظت از اين ميراث گذشتگان و امانت آيندگان عزم ملي مي‌خواهد كه 8 سال ابتكار و همكارانش در اين جهت تلاش كردند.
خداوند به ايشان توفيق دهد.

سعيد شريعتي | | نظرات(1)
۲۳:۵۳ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۸۳

كارون 3

نوروز 83 دوست و برادر بزرگوارم مهندس تابش دعوت كرد كه به اتفاق خانواده تعطيلات نوروز را از مجموعه سدهاي جنوب ديدن كنيم. سدهاي كارون 3، گتوند، مسجد سليمان و كرخه. البته من سال 79 وقتي مهندس تابش اجراي عمليات ساخت اين سد رو به پايان مي‌برد، از مراحل تكميل شدن اين سد ديدن كرده بودم اما خيلي مشتاق بودم كه از بقيه سدهاي خوزستان هم بازديد كنم.
وقتي نيمه‌هاي شب از گردنه‌هاي زاگرس در چهارمحال و بختياري عبور مي‌كرديم، تاريكي مانع مي‌شد سخت‌سري زاگرس را آنچنان كه هست درك كنيم.

نماي عمومي از سد كارون 3
اما وقتي به كارگاه عظيم ساخت سد كارون 3 رسيديم با عظمتي بي‌نظير مواجه شديم. در نور صبحگاهي خورشيد اين هيولاي سيماني چنان ستبر ايستاده به نظر مي‌آمد كه گويا زال‌زاده‌اي در برابر اكوان ديو.
ميليون‌ها متر مكعب بتون فشرده شده، در تن سدي دو قوسي كه در عين ضمختي، ظريف و مينياتوري بود.
بازديد مفصل و كاملي را به همراه يكي از مهندسان آشناي پروژه از مجموعه بدنه، مغاره‌ها، نيروگاه، مجاري انتقال آب، شفت‌ها و دريچه‌ها، تاج‌سد، حوضچه آرامش و جاده‌هاي دسترسي و نيز پل‌هاي قوسي باشكوه روي درياچه اين سد داشتيم. به هيچ وجه تا كسي از اين پروژه ديدن نكند نمي تواند به عظمت اين سد بزرگ پي‌ ببرد. اگر چه بسياري از جاهايي كه ما توانستيم ببينيم، ديگر هيچ بني‌بشري نخواهد ديد چرا كه زير ميليون‌ها متر مكعب آب مدفون شده‌اند.
دريچه‌هاي ورودي آب به داخل توربين‌هاي نيروگاه
مرحله نهايي بهره‌برداري از اين مجموعه سد-نيروگاه چهار‌شنبه گذشته توسط رييس جمهور افتتاح شد و برگ افتخار ديگري براي مهندسان ايراني رقم خورد.
حقيقتاً من به دوستي با مردان بزرگي چون مهندس بيطرف، مهندس نعيمي‌پور، مهندس تابش و مهندس زحمتكش كه مجريان اين پروژه بزرگ در طول 10 سال گذشته بوده‌اند افتخار مي‌كنم و برايشان آرزوي سربلندي در پيشگاه خدا و خلق خدا مي‌نمايم.

سعيد شريعتي | | نظرات(1)
۱۷:۳۵ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳

آغاز دوباره

از پريروز كه بالاخره موفق شدم با كمك حميد عزيز اين سايت رو بازسازي كنم، يه دلهره عجيبي دارم. همش فكر مي‌كنم نكنه ايندفعه هم اين كار خوب «نوشتن» دوباره متوقف بشه. تصميم گرفته بودم كه به طور مرتب و روزانه بنويسم. اما با عنايتهاي ويژه‌اي كه از چند هفته پيش به سرور ما شد مجبور به اسباب‌كشي شدم. و باز كار نوشتن متوقف شد.
ديروز پيمانه برام يه ايميل فرستاد كه نوشته‌اي از پائولو كوئيلو در توصيه به نوشتن بود.
به هر حال اميدوارم كه اينبار بتونم به قولي كه به خودم دادم وفادار بمونم.

و با تمام افق‌هاي دور نسبت داشت

اسم حاج داوود كريمي براي ما كه نوجوانيمان را در «عشق جبهه رفتن» سپري كرديم اسم مقدسي است. شايد اول بار كه از نزديك حاج داوود را ديدم تابستان سال 67 و اردوي آموزشي جنوب پيش از عمليات مرصاد بود و بعد از آن بارها به ديدنش رفتم و تا اين اواخر كه در منزل بدن نحيف و زجر ديده‌اش داغ دل همه ما بود


مي‌گفت مي‌دانم كه منتظرند زير جنازه من سينه‌ها بزنند و ندبه‌ها كنند و براي آن لحظه شماري‌ مي‌كنند. اين يك بدهكاري را هم ما به آنها داريم!
ديروز هنگامي كه رسيدم پيكرش را كه تازه غسل داده بودند در تابوت مي‌گذاشتند و حسين الله كرم تابوتش را ميخ مي‌زد.
(چه احساس بدي داشتم! حسين الله كرم را از دوران نوجواني و از هيأت جوادالائمه و حسين جان و دهه‌هاي محرم مسجد حاج سيد عزيزالله يازار و بعد هم مسجدالشهدا و هيأت ررزمندگان مي‌شناسم.
عليرغم رفاقت مختصري كه با او داشته‌ام اما هيچگاه نتوانستم با او احساس قرابت كنم. از آن روزي هم كه «سيف الاسلام» لقب گرفت داستان بدتر شد و رفت و رفت.
اگر نبود ارادت قلبي من به پير دير عاشقي مرحوم حضرت شوقعليشاه (پدر زاهد و زحمتكش حاج حسين) از اوتاد سلسله دراويش تهران، و اطمينان از اينكه از گل آن مرد، طينت پاك مي‌رويد، حتماً تا الان صدبار بهانه داشتم كه حسين الله كرم را نيز در زمره خيلي از «سيف الاسلام»هاي ديگر اين روزگار بپندارم اما آن اطمينان با همه حرفهايي كه در مورد او مي‌زنند باز هم اميدي را در من زنده نگه مي‌دارد......)
به هر حال ديروز تنها روزي بود كه همه بودند حتي در روز تشييع مرحوم دادمان هم اين تنوع را نمي‌شد ديد. فقط براي حاج داوود بود كه مي‌شد ديد كه حسين الله كرم نوحه بخواند و سعيد منتظري سينه بزند.
ديروز روز عجيبي بود به قول خانم جلودارزاده براي حاج داوود يوم‌اللقاء و براي همه ما يوم الحسرت بود.


حاج طيب رضايي

پانزده خرداد 42 حكايتي عجيب دارد و راويان مختلف چهره‌هاي مختلفي را از آن روز بازگو مي‌كنند. روايتي كه ديروز بهزاد نبوي از آن روز داشت و البته ناتمام ماند تصويري از آن به دست مي‌دهد كه براي من بيشترين قرابت را با دو سه روز پس از 18 تير 78 داشت.
آيا فقط اين ذهن من است كه مي تواند طيب حاج رضايي و منوچهر محمدي را كنار هم بنشاند.

حقوق و مزايا

بيش از دو هفته پيش نامه دكتر خاتمي به آقاي ابطحي در مورد برخوردهاي غير قانوني با سايت خبري جبهه مشاركت منتشر شد. ديروز تازه بعد از دو هفته پاسخ ايشان را ملاحظه كرديم. دستشان درد نكند. بنده كه حتم دارم آقاي ابطحي دلسوزانه تا آنجا كه دستشان برسد از كاري فروگذار نمي‌كنند. اما خوب اين پاسخ بيشتر نوعي آموزش موارد حقوقي بود. گاهي اوقات انگار جبر روزگار ما را به كليات ابوالبقا مي‌كشاند و شايد از مزاياي حقوق هم اين باشد كه بتوان به جاي برخورد عملي مفاد و بندهاي قوانين و دستورالعمل‌ها را رديف كرد. اما كو گوش شنوا.
آقاي ابطحي عزيز! پوست عزيزان ما كلفت‌تر از اين حرفهاست. جسارت مرا ببخشيد اما آقا رضا حداقل 4 سال نايب رئيس مجلس قانون‌گذاري و رئيس مركز پژوهش‌هاي مجلس بوده است. ذكر موارد قانوني براي ايشان علاج درد نيست. ما منتظر اقدام عملي هستيم. مزيد اطلاع حضرتعالي امروز يكي ديگر از بچه‌ها را هم احضار كرده‌اند.


تا دموكراسي

اين جلسات تا دموكراسي سه‌شنبه‌ها خيلي خوب شده. امروز خانم شيرين عبادي در مورد حقوق بشر و دموكراسي سخنراني داشت. از بچه‌هاي حوزه شمال تهران خصوصاً حسين بايد قدرداني كرد خيلي پيگيرانه اين جلسات را برپاداشته‌اند. دستشان درد نكند.

سعيد شريعتي | | نظرات(1)