۰۹:۱۵ چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸۹

يلدايي

نمي‌شود گره از زلف خويش باز كني؟
شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز كني؟
نمي‌شود كه بيايي و دامن خود را
براي عاشق بيچاره جانماز كني؟
نمي‌شود كه نياز آرم و نيازاري؟
طريق لطف بگيري و ترك ناز كني
من آن نيم كه ز جور تو اعتراض كنم
نمي‌شود تو از اين كار احتراز كني؟
حقيقت است كه سرگشته خيال توام
مُجاز نيست بدان نسبت مجاز كني
گداخت اين دل بيچاره پريشان تا
حوالتش به دو گيسوي چاره‌ساز كني
گداخت تا كه بيايي سواد چشمت را
دوباره مرهم اين داغ جانگدازكني

سعيد شريعتي | | نظرات(3) | TrackBack
۱۱:۲۳ جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸

نگفتني‌ها

رباعي
اي خرمن گل بهار خود را درياب
سرگشته بي ‌قرار خود را درياب
ترسم كه بميرم نه به سرپنجه تو
اي شير ژيان شكار خود را درياب
غزل
براي آرام جان
گفتم نگفتني است تو گفتي بگو بگو
چون آينه مقابل هم رو به رو بگو
گفتم كه گفتگو نه سزاي محبت است
گفتي در اين معاينه بي‌گفتگو بگو
گفتم حكايت دل ريش است و مويه‌ها
گفتي بيا حكايت دل مو به مو بگو
گفتم كه سر به مُهر تو مانده است، سال‌هاست
گفتي به مِهر قصه سرّ مگو بگو
گفتم مگو به كس كه بسي دوست دارمت
گفتي بشوي دست از اين آبرو بگو
گفتم جناب عشق بلند آشيان ماست
گفتي كه نام حضرت او با وضو بگو
گفتم هواي وصل تو در سينه من است
راهي براي رستن از اين آرزو بگو
گفتي وصال دوست سر دار مي‌دهند
حلاج‌وار نام مرا همچون او بگو
نوزدهم آذرماه 1388

سعيد شريعتي | | نظرات(0) | TrackBack
۱۷:۵۴ یکشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۸

حبسيات

مدت‌هاست كه در وبلاگ چيزي ننوشته‌ام. راستش از وقتي در فيس بوك دور هم جمعيم وبلاگ نويسي حوصله بيشتري مي‌خواهد. حدود چهار ماه هم كه در غيبت صغري بودم. (خدا غيبت كبري را به خير كند). به هر حال در اين چهار ماه توفيق اجباري نصيب شد و هزاران صفحه بازجويي و تحليل تقديم اسلام و مسلمين كردم و به اندازه چندين سال، آن هم با قلم و كاغذ كه مدتهابود به دليل پيپرلس شدن كنارشان گذاشته بودم، مطلب نوشتم.
در عين حال فرصت انفرادي و زندان مغتنم بود و صدها بيت شعر گفتم. غزل‌ها و دوبيتي‌ها و مثنوي‌ها و چارپاه‌هاي و شعرهاي آزاد و نيمايي كه تعدادي از آنها را اينجا تحت عنوان حبسيات مي‌آورم. تعدادي نامه هم براي شيوا نوشتم كه بعضي‌هاش را مي‌شود انتشار عمومي داد اما بايد شيوا مجوز بدهد. دفاعيات دادگاه هم كه فعلاً قابل انتشار نيست. تا بعد ببينيم خداوند چه چيزي براي ما مقدر كرده است.
به هر حال فعلا با اين چند شعر شروع كنيم و حرف‌ها و حديث‌ها بماند به وقت خودش.
عيد غدير را هم به همه تبريك مي‌گويم و آرزوي روزهاي روشن از پس اين عيد براي همه دوستان دارم.

كار آيينه
تقديم به حضرت ولي عصر(عج) در شب ميلاد مسعودش

من چه گويم چه كار آينه كرد؟
كه مرا رستگار آينه كرد
يك سبد گل به روي دست تو بود
فرودين صد بهار آينه كرد
تا خداوند روي ماه تو ديد
هوس بي‌شمار آينه كرد
بي‌قراران بي‌شمار تو را
لطف پروردگار آينه كرد
كاش مي‌شد صفاي روي تو را
جلوة صد هزار آينه كرد
زندگي چيست؟ آه و آيينه
آه سردي كه تار آينه كرد
هر كه پيش تو مرد زنده هم اوست
غير آن لكه‌دار آينه كرد
من و حلاج از تبار هميم
هر دو را بي‌قرار آينه كرد
آرزويم تو را معاينه بود
رقم اين قمار آينه كرد
من به خويش آمدم در آيينه
ناگهان نقش يار آينه كرد
بعد از آن در تو گم شدم يعني
كشف اين اعتبار آينه كرد
من زبان بسته دل‌رميده شدم
قصه را ماندگار آينه كرد
خلق ماندند در عجايب عشق
كه چنين شاهكار آينه كرد
گشت روشن چرا چو منصورم
عاقبت سر به دار آينه كرد؟
شير صحراي عشق بودم من
شير صحرا شكار آينه كرد
تحفه آورد شير بيشه عشق
پيش پايت نثار آينه كرد
تو تويي و بجز تو هر چه كه هست
از تو نقش و نگار آينه كرد
16 مرداد 1388
15 شعبان المعظم 1430
انفرادي 2-الف بازداشتگاه 325 زندان اوين


پرواز در هواي بهاري
تقديم به همه برادرانم در زندان اوين

مرداني از تبار دليران گزيده‌اند
كاينجا درون حجره زندان خزيده‌اند
ديوارهاي سنگي اين بند بسته را
صدها دلير مرد غريبانه ديده‌اند
خط خط نوشته‌اند به رمز و نشانه‌ها
يعني چه روزها كه در اينجا كشيده‌اند
اي سايه ارغوان تو را زار مي‌زنم
گويا تمام همقفسانم شنيده‌اند
من خواب ديده‌ام كه زمستان سرآمده است
گنجشك‌ها ميان چمن آرميده‌اند
زنها دوباره خانه تكاني نموده‌اند
مردم براي هم همه عيدي خريده‌اند
يخ‌هاي كوچه چكه‌كنان آب مي‌شوند
نو غنچه‌هاي لاله و نسرين دميده‌اند
روزي تمام مي‌شود اين لحظه‌هاي سرد
خورشيد را براي همين آفريده‌اند
آن روز در تمام زمين جار مي‌زنيم
اينك شكوفه‌هاي بهاري رسيده‌اند
مي‌بينم آن زمان كه تمام پرنده‌ها
آزاد در هواي بهاري پريده‌اند
18 مرداد 1388
انفرادي 2-الف بازداشتگاه 325 زندان اوين

دو بيتي‌ها
1)
خدايا دل گرفتار بلايه
به عشق و هجر و زندون مبتلايه
نمي خوام شكوه و زاري كنم مو
ولي بشنو گلايه آي گلايه
2)
گلايه از دو زلفون سياهش
گلايه از شكنج گرد ماهش
نمي خوام ناله و زاري كنم باز
نه كه از اشك مو تر باشه راهش
3)
گلستون رفتي و سرمست بودي
گلستون پيش رويت پست بودي
هموني كه رخ از مو برگرفتي
گلستون رو به رويم بست بودي
4)
كجايي تا به چشمم پا بذاري
خط خلخالت اينجا بذاري
دلم مي‌خواد برگردي دمي چند
حناي پات زين خونها بذاري
5)
اگه يار اياغت بودم اي دوست
رفيق باغ و راغت بودم اي دوست
نعيم و سدره و طوبا چه بودي
اگه چشم و چراغت بودم اي دوست
6)
خوشا چشمون حسرت آفرينت
خوش اون ساعت كه مو باشم قرينت
دلم رو كشتي طوفان نشين كرد
تلاطم‌هاي زلف عنبرينت
7)
به روزم تا سرابت رو ببينم
به شامم تا شهابت رو ببينم
خيالت خوابم از سر برده، بگذار
بخوابم تا كه خوابت رو ببينم
8)
شبي ديدم كه بلبل سرگرونه
قناري در فقس آوازه‌خونه
شگفتم اومد از بي‌وقت‌خوني
كه ديدم دلبرم رو پشتبونه
9)
سمرقند و بخارا را شكر بود
كه شيرين لب نگارم در سفر بود
نه كه از مصر شكر بيش آرند
در آنجا هم دو سالي پيشتر بود
10)
دلم در كوي تو جايي بلد نيست
نه پاييني نه بالايي بلد نيست
سر دلدار رو زانوشه اما
زبونش لاله، لالايي بلد نيست
11)
پريشوني، زبوني، شروه خوني
امون از سرگروني، سرگروني
تو كه يار مني، مردم چي ميگن
خيالم رفته، يار ديگروني؟
12)
خودش رفت و خيالش خوش كه رفته
چراغ جون مو خامش كه رفته
سلام الله ما كر الليالي
به آن ليلاي مجنون كش كه رفته
13)
خبر داري نداري بي‌تو چونم
پريشون خاطر و آتش به جونم
هميني كه خبر از مو نگيري
خرابم كرده و نا دلگرونم
14)
دو چشمون سياهت مست و ميگون
دو چشمون خرابم رود جيحون
دل تو كوفه كوفه بي وفايي
دل مو كربلا در كربلا خون
15)
خدا وقتي گلت رو مي‌سرشته
به نوم خويش نومت رو نوشته
براي اينه كه تو عشقبازي
نه با ما مي‌پري نه با فرشته
16)
حكايت سيب سرخ و دست لنگه
شب مهتابه و مال پلنگه
در خونت زدم از بن خرابم
كلوخ انداز را پاداش سنگه
17)
دلم پر زد به سوي آسمونت
كبوتر خال شد تو ابروونت
خيالي نيست باشه جلد چشمات
بذار عادت كنه به دام و دونت
18)
چه خوش رخسار نسرين تو ديدم
حكايت‌هاي ديرين تو ديدم
دو تا پلكام به هم چسبيده بودند
كه ديشب خواب شيرين تو ديدم
19)
كه گفتت پيش كعبه رو نما كن
دلم صيد حرم كردي، رها كن
گمونم حج تو باطل شه امسال
منو قربوني روز منا كن
20)
كبوتر بچه بودم شوق پرواز
منو انداخت در چنگال شهباز
پشيموني نداره عشقبازي
اگه بازم بشه بازم بشه باز
21)
سرم سوداي گيسوي تو داره
تموم خلوتم بوي تو داره
دل سنگ منو آيينه كردي
چه اكسيري كه جادوي تو داره
22)
خراب چشمتم باور مي داري
نگاهي سوي اين مضطر مي‌داري
تو گفتي مي خري قلب شكسته
دل ديوونه رو چند ور مي داري
23)
هوايت راهي ميخونه‌ام كرد
اسير اون چشاي مستونه‌ام كرد
براي خوم كسي بودم زموني
تمناي لبت ديوونه‌ام كرد
24)
چه ميشه پا به درگاهم بذاري
محل بر ناله و آهم بذاري
كمينت مي‌نشينم گاه و بيگاه
كه دامت رو سر راهم بذاري
25)
گرفتارت شدم دلگيره مادر
جوونش رو گرفتي پيره مادر
اگه خونم بريزي هم غمي نيست
حلالت باشه بيش از شير مادر
26)
دو هفته ميشه اون ماه دو هفته
ميون ابرهاي تيره رفته
خدايا باد و باروني تگرگي
دلم تنگه براش آتيش تفته
27)
نه اين جسم موه كه خاك كوته
نه روحه در تنم كه عطر و بوته
ميون كفر و ايمون تار مويي است
دلم بند همون يك تار موته
28)
نگفته رفتي و دل موند پيشت
پريشونم از اون زلف پريشت
به شو در خواب مهمون تو بودم
چه داغي زد به جونم خواب ديشت
29)
فريبا صورت گيسو بلندم
گل اندام نهفته در پرندم
مگه دامت نيفكندي به صحرا
بيا بنگر كه من پا در كمندم
30)
تو جانان مني جونم حلالت
دل و دينم فداي خط و خالت
از اين ذهن پريشونم به والله
جدا هرگز نمي‌گرده خيالت
31)
چرا ما رو هوايي مي‌كني تو
نگو كفره خدايي مي‌كني تو
هزارون عاشق ديوونه داري
هنوزم دلربايي مي‌كني تو
32)
از اين شوريدگانت گاه و بيگاه
چه مي‌پرسي چرا گشتند گمراه
اگر شيطان به آدم سجده مي‌كرد
همين گيسوي تو بس بود والله
33)
گلاي نرگس كه چشماشون دراومد
چو يارم بر سر راشون دراومد
شنيدي مهر يوسف با زليخا
سر عشق تو دعواشون دراومد
34)
به دريا بنگرم ليلاست ليلا
به صحرا بنگرم ليلاست ليلا
كسي مجنون تر از مو ديده؟ حاشا
كه خود را بنگرم ليلاست ليلا
35)
عجب حال و هوايي داري اي عشق
فريبنده نوايي داري اي عشق
تماشاي الست و اين همه درد؟
عجب قالوا بلايي داري اي عشق
36)
از اون بالات بگم؟ حاشا و كلا
مگه حرزش كنم باقل هوالله
خدا خود گفته در قرآن به بالات
هزاران آفرين صد بارك الله

پرندپوش
براي آن مهربان كه در خواب هم آرام جان بود

ده زكات روي خوب اي خوب روي
شرح جان شرحه شرحه بازگوي
كز كرشمه غمزه غمازه اي
در دلم افكنده داغ تازه اي
«مولانا»

دوباره خواب تو را ديدم چقدر خواب تو زيبا بود
دوباره هم نفسم بودي ولي چه حيف كه رويا بود
ميان باد تلاطم داشت شكنج زلف پريشانت
حجاب حجم گل اندامت پرند و اطلس و ديبا بود
پرند پوش پري پيكر گرفتمت چو گلي در بر
تمام فاصله مان چيزي به قدر يك دم و پروا بود
تمام فاصله مان هيچ است از اين شكسته تو باور كن
اگر چه آن سوي دنيايي ولي تمام تو اينجا بود
درست مثل خودت زيبا به مهرباني چشمانت
طنين نغمه پاكت چون سروده هاي اهورا بود
چقدر پيش تو ناليدم و گفتم از تب و بي تابي
از استغاثه هر روزم و وعده هاي تو فردا بود
هواي سينه من ابري است پر از صبوري و دلتنگي
و چشمهاي من از باران به پاي عشق تو رسوا بود
از اين دو ديده باراني تمام ناحيه دريا شد
به ياد آر چو ميرفتي مسير راه تو صحرا بود
چه انتظار دل انگيزي است هميشه در نظرم هستي
هميشه منتظرت هستم اگر چه آخر دنيا بود

سي مرداد هشتاد و هشت
شب اول ماه رمضان
انفرادي 2-الف بازداشتگاه 325 اوين

براي چشمانت
براي چشماني که در تمام روزهاي سخت زندان با من بود و قوت دل بود و دريچه اي به روياهاي آبي فردا

چه بي نهايت گنگي است جاي چشمانت
و رازهاي نهان ماوراي چشمانت
از اين تلاطم بي انتها نخواهم رست
مگر که چاره کند ناخداي چشمانت
هزار سال گذشت ا ز سروده هاي دري
کسي نساخت سرودي سزاي چشمانت
تمام قافله واژه ها تمام شدند
چه شعرها که نگفتم براي چشمانت
چه اشک ها که از اين چشم غمگسار نريخت
چه گريه ها که نکردم به پاي چشمانت
مرا تصور آن آهوانه خواهد کشت
چگونه جان ببرم زابتلاي چشمانت
«دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند»
بلي، ولي چه کنم با بلاي چشمانت
مرا معاينه خواهد نشاند، مي دانم
به بزمگاه تو روزي خداي چشمانت
همان خداي که اسري بعبده ليلاً
سوار بال ملک تا سراي چشمانت
همان کسي که مرا با تو آشنايي داد
همان که کرد مرا آشناي چشمانت
همان خداي که فرمود روز خلقت تو
هزار جان گرامي فداي چشمانت

سوئيت 222 بند الف 2 بازداشتگاه 325 اوين
دوشنبه 25 آبان

مرد استوار
تقديم به مرد مقاومت در راه امام و نظام مهندس بهزاد نبوي كه در مدت كوتاه همسايگيش با من در انفرادي صدايش برايم آميزه‌اي از ايمان و مجاهدت و صبر بود.

مثل كوه استوار مثل رود پر نشيد
همچو قله سربلند چون سپيده پر اميد
ايستاده چون ستيغ در برابر گزند
چهره اي پر از نشاط سينه اي پر از اميد
مظهر صلابت و اسوه مجاهدين
يادگاري از هزار مرد مثل خود شهيد
كاش مثل او يكي مرد پاي كار بود
كاش مثل او يكي بي شماره ميدويد
لحن دلنشين او آيه هاي نور را
در وجود خسته ام مثل روح مي دميد
در ميان سوره ها انشراح بود و فتح
در طنين محكمش آيه هايي از حديد
پشت ميله هاي سرد خسته بودم از هوا
دل گرفته از از زمين ناتوان و نا اميد
ناگهان براي من لحن گرم پيرمرد
پشت درب آهنين همچو نعمتي رسيد
بادهاي سرد و گرم در پي وزيدنند
آه اي مسافران با كدام ميرويد؟
با كدام مي رويد ليك نيك بنگريد
مرد استوار كيست با كه دست ميدهيد؟
سی و يکم مرداد 1388 انفرادي 2 –الف بازداشتگاه 325 اوين

نوبت عاشقي
به ياد مرحوم فاني قلهكي، با آرزوي سلامتي برادرم حجت‌الله كسري
تقديم به محبوبم «شيوا» به خاطر نوشته نوبت عاشقي‌اش

اي خوشتر از جمال ملائك خيال تو
كانون دور كون و مكان خط و خال تو
«اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هر چه گفته‌اند» ز فضل و كمال تو
زلفت ربود اين دل صدپاره مرا
وين عقل هم كه فديه نقش نعال تو
«دل رفت و عقل رفت و بجز نيمه جان نماند
آن هم به يك نگاه نمودم حلال تو»
من پيش از عشقت اين همه سرمايه داشتم
شد اختيارم از كف و گرديد مال تو
طي شد تمام روز و شب و ماه و سال من
مصروف انتظار و اميد وصال تو
ديدم به خواب خوش كه درآمد در آينه
در پرنيان سبز پريوش مثال تو
شد سر به مهر قصه آن خواب و حال من
رازي كه ماند بين من و اهل حال تو
تعبير خواب جستم و وجهي نيافتم
غير از روايتي ز وصال محال تو
زين عمر رفته بي تو كه خيري نديده‌ايم
عشق است در طريقت رندان جمال تو
گفتم تمام مي‌شود اين لحظه‌هاي سرد
گفتي كه پخته مي‌كند اين داغ كال تو
جز سوز دل چه يافتم از داغ لاله من
كاموختم زبان تمناي لال تو
وآن لال را ثواب به شيواترين بيان
دادي به اجر صبر صفات و خصال تو
مي‌خواندم به نوبت عاشق شدن ولي
مي‌ترسم از غيوري عز و جلال تو
شو خضر راه تا كه در اين داو عاشقي
شوييم تن به چشمه عشق زلال تو
3 مهرماه 1388
سوئيت 222 بازداشتگاه 325 زندان اوين

فطريه
از من مجو چه با دل بيمار مي‌كنم
كان را فداي لحظة ديدار مي‌كنم
بر من سپرده است كه پيش از نماز صبح
خورشيد را به عشق تو بيدار مي‌كنم
فارغ ز شور معركة رؤيت هلال
ابروي دوست ديدم و افطار مي‌كنم
خلقي به شكر رفتن ماه صيام ليك
من سجده پيش آن مه عيار مي‌كنم
شيخ اجل سياق سخن بر خطا نراند
من نيز بي‌مجامله اظهار مي‌كنم
«آنها كه خوانده‌ام هم از ياد من برفت
الا حديث دوست كه تكرار مي‌كنم»
اين اعتراف نيست زبور محبت است
مزمار دوست گشته‌ام، اقرار مي‌كنم
منت كشيدن از در او پادشايي است
اين حجت من است كه اصرار مي‌كنم
من هر چه جز محامد محبوب گفته‌ام
در عمر خويش يكسره انكار مي‌كنم
اي پير بر نصايح بيهوده‌ات مكوش
صد بار گفته‌ام كه من اين كار مي‌كنم
دل بر كمند گيسوي معشوق مي‌دهم
جان را نثار قامت دلدار مي‌كنم
29 شهريور 1388
1 شوال المكرم 1430
عيد مبارك فطر
سوئيت 222 بازداشتگاه 325 اوين

چاووشي
به آن آرام جان كه مرا به ديدار خوشحالان برد

كي مي‌رسي از راه كه چاووش تو باشم
بي‌قرعه خراب لب گلنوش تو باشم
ترسم كه نيايي تو و جانم به لب آيد
زين حوصله تنگ كه در جوش تو باشم
يك پيرهن از بوي تو كنعان صدا را
در غلغله افكند كه خاموش تو باشم
آوارگي هستي از اين جهد نفس‌هاست
جز آن دم فرخنده كه مدهوش تو باشم
اين جوش عرق شرم دل‌انگيز گلاب است
تا منفعل قامت گلپوش تو باشم
چون حلقه در خويش فرو رفته‌ام از درد
در حسرت آن روز كه در گوش تو باشم
گر يك نفس از دامن غفلت به درآيم
صد بستر بي جامه هم‌آغوش تو باشم
يك مشت غبارم كه اميد همه آن است
در ساية آرامش پاپوش تو باشم
سيمرغ حسد مي‌برد از قافم اگر باز
چون باشه سبك سير بر و دوش تو باشم
صد عمر پريشاني شهرت به چه ارزد
بيچاره‌ام آن دم كه فراموش تو باشم
17 شهريور 1388
ليله القدر 19 رمضان 1430
سوئيت 222 بازداشتگاه 325 اوين

جمعه

تقديم به برادرانم محمدعلي ابطحي، محمد عطريان‌فر، عبدالله رمضانزاده و محسن صفايي فراهاني با ياد اشك‌ها و لبخندهاي سوئيت 222 و همه خاطرات خوبش

اينجا تمام روزها جمعه است
تركيبي از شادي و دلتنگي
اميدها از جنس آيينه
اما دل ديوارها سنگي

اينجا تمام روزها جمعه است
از انتظار و آرزو سرشار
گاهي براي صبح آزادي
گاهي براي لحظه ديدار

از دوستان خود خبر داريم
خوبند اما سخت دلتنگند
آزاد مثل شاپرك‌ها ليك
در حجره‌هاي بسته دربندند

اينجا تمام روزها جمعه است
از صبح تا شب ندبه مي‌خوانيم
از اشك‌هامان سبحه مي‌سازيم
جمعه است دلگير است مي‌دانيم

23 آبان 1388
سوئيت 222 بازداشتگاه 325 اوين


سعيد شريعتي | | نظرات(6) | TrackBack
۱۰:۵۲ یکشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۸

اين بهار

براي محمدرضا و فاطمه

اين بهار
مثل دختري که سالهاي دور
روي پشت بام پشت مدرسه
دامن پر از گلش
بهانه فرار از کلاس بود

اين بهار
مثل عطر گيسوان او
در خيال آرميده زير سقف آسمان
شامگاه پر ستاره
جشن اطلسي و ياس بود

اين بهار
مثل آن کتاب ارغنون
لاي آن
خوشه هاي ارغواني اقاقيا
لرزش غريب دست هاي من
داستان شوکت هراس بود

اين بهار
مثل هيچ کس نبود
اين بهار
طعم هيچ کس نداشت
اين بهار
فصل خاطرات پير بود
مي گذشت و مي گذشت و دير بود

سعيد شريعتي | | نظرات(2) | TrackBack
۰۹:۵۸ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

آخرين حرف سياسي سال

سال هشتاد و هفت با همه تلخي ها و شيرني هايش پايان يافت
اميد و آرزو ، رفتن و نرسيدن و لبخندهايي که با اشک آذين شد
تلخ ترين حادثه عاطفي آن مرگ برادر عزيزم محمدعلي سعدايي بود
و تلخ ترين واقعه سياسي اش بي شک کناره جستن بي دليل (از نظر من بي دليل) خاتمي از صحنه پيروزي در انتخابات
حال که در روز آخر ساليم و بهار پشت پنجره است به روزهاي روشن سال 88 چشم دارم و اميد را در آغوش ميگيرم و به ايران و ايراني مي انديشم
و آخرين حرف سياسي سال
سخني تلخ و شيرين با مام ميهن

ايران
هنگام کار است
برخيز و ببين
ايران
بختت در انتظار است
از پا منشين
ايران
از جور فراوان
هر گوشه شوري به پاست
خونها شده پامال
آزاديش خونبهاست
خدا ز درد و غم رهاند ما را
خدا به کام دل رساند ما را
دور جهان نگر که چه با ما خواهد کرد
حب وطن نگر که چه غوغا خواهد کرد
آه چه محنت ها که کشيديم ايران
آه به کام دل نرسيديم جز غم نديديم ايران
خدا ز درد و غم رهاند ما را
خدا به کام دل رساند ما را
تا کي به دل جواني نکنم به عادت پيران
جامي بده به ياد وطنم سلامت ايران
ايران
تا ز دل بر کشم نعره آزادي
آه چه محنت ها که کشيديم ايران
آه به کام دل نرسيديم جز غم نديديم ايران

تصنيف ملک الشعراي بهار و آهنگ از غلامحسين درويش با صداي عليرضا قرباني در آلبوم سوگواران خموش بشنويد
http://www.carolicious.com/g.htm?id=26224

سعيد شريعتي | | نظرات(0) | TrackBack
۱۳:۴۱ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷

تكرار لام‌ها

عكس از لاله بهجت

دلگيرم از سكون غريب سلام‌ها
وهم نهفته در سخن هم‌كلام‌ها

دلخسته‌ از توالي موهوم زندگي
افتاده در تلاطم رنج ملام‌ها

از لا اله گفتن و الا كه نيست جز
تكرار بي نتيجه آهنگ لام‌ها

اينجا چقدر مفت فرومي‌هلند عشق
از احتمال سرخوشي احتلام‌ها

افسون يوسف است و به تاراج مي‌دهند
ملك عزيز مصر به پاي غلام‌ها

اي آفتاب مشرقي اي صبحگاه نور
اي در شكنج زلف تو مرگ دلام‌ها

خورشيدها مگر به جمال تو بردرند
شولاي اضطراب تمام ظلام‌ها
سعيد شريعتي | | نظرات(7) | TrackBack
۲۳:۰۲ شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۷

زندگي

فاش مي‌گويم و از گفته خود شادم
بندة عشقم و از بند غم آزادم

فاش مي‌گويم و زين عمر پشيمانم
که چرا فاش نشد آتش پنهانم

دوستت دارم و اي کاش که پيش از اين
فاش مي‌گفتم و مي‌گفتم و بيش از اين

دوستت دارم و دانم که نمي‌داني
که چسان سوختم از آتش پنهاني

فاش مي‌گويم و حاشا که نهان ماند
داغ عشق تو که در هر دو جهان ماند

زندگي چيست دمي با تو بسر بردن
و از آن لحظه فرخنده خبر بردن

زندگي چيست در آيينه تو را ديدن
و از آن جلوة تکرار سراييدن

زندگي چيست به هنگام همآغوشي
از غم و محنت ايام فراموشي

زندگي نيست به جز نيست شدن يعني
با تو بگذشتن از اين هستي بي معني

زندگي لذت يک لحظه درافتادن
مست در پاي تو و يکسره جان دادن

بخت با اوست که ديدار تو را دارد
زندگي معني تکرار تو را دارد

زندگي چيست بهل فاش بداني تو
دوستت دارم و اي کاش بداني تو
***
**
آه اي صبح اميدي که درخشيدي
دانه مهر در اين باديه پاشيدي

گيسو از روي پريچهره برافکندي
بردي از آينه زنگار به لبخندي

نور بر نور برافشاندي و گل بر گل
سوختي حقه هر شعبده زان کاکل

کفر زلفت ره دين مي زد و ايمانم
من در اين کفر مسلمانم و مي‌مانم

زندگي چيست در اين کفر در افتادن
دين و دل دادن و سر دادن و جان دادن

با تو پيوستن و از هر چه دويي رستن
حلقه زلف تو بر حلق مني بستن
***
**
گفت آن پير خرابات و خرابم کرد
آتش افکند به جان من و آبم کرد

گفت آن پير و ره عشق نشانم داد
آنچه مي خواستم از زندگي آنم داد

گفت برخيز اگر مرد سفر هستي
بگزين زين دو اگر اهل نظر هستي

طور سينا و تجلي‌گه حورا را
چوب چوپاني و پيوند صفورا را

قاب قوسين دو ابروي معلي را
يا که هم صحبتي و عيش حميرا را

زندگي نيست مگر نيست شدن باري
بستة زلف خم اندر خم دلداري

گفت از کف منه اين عروة وثقي را
بگذر از خويش و بهل اين دل رسوا را

بگذر از خويش و در آن زلف معلق زن
پس چو منصور بر آن دار انالحق زن
***
**
آه اي برق تجلي‌گه حورايي
صبح اميد من اي نور اهورايي

چشمه آب حيات ظلماتي تو
خضر فرخنده پي و باب نجاتي تو

چون غزالي که در انديشه چشمانت
زندگي باخته در بيشه چشمانت

زندگي باخته‌ام باخته‌ام آري
هر چه را داشته‌ام جز غم دلداري

زندگي نيست مگر نيست شدن يعني
با تو بگذشتن از اين هستي بي معني

بگذر اي دوست اگر فاش نگفتم من
دوستت دارم و هرجاش نگفتم من

دوستت دارم و اي کاش بداني تو
آنچه ناگفته بجا ماند بخواني تو

سعيد شريعتي | | نظرات(7) | TrackBack
۰۹:۴۳ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۷

چشم تو

اي صبح بردميده به سوداي چشم تو
سرگشته‌ام هنوز ز غوغاي چشم تو

آبي‌ترين سلالة خورشيد خوانمش؟
خورشيد نيز غرقة درياي چشم تو

«من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت»
روياي دلنشين تماشاي چشم تو

از بار هيبتش غزلم سرمه درگلوست
تا بر نشسته سرمه به بالاي چشم تو

دلداده را هرآينه در سينه آتش است
چون لاله از عذاب تمناي چشم تو

عالم تمام نشئه يك قطره اشك توست
تا غرق بوسه كرد سراپاي چشم تو

يوسف كجاست تا كه دهد مصر را خراج
يابد مگر وصال زليخاي چشم تو

اي صبح بردميده و شب آرميده باز
در سايه‌سار چشمه زيباي چشم تو

ما دل بر آتش تو نهاديم و سرخوشيم
از بادة چكيده ز ميناي چشم تو

سعيد شريعتي | | نظرات(1) | TrackBack
۲۲:۰۳ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷

نور شبانگاه

حقيقت در نگاهت هاله و ماه است پنداري
تبسم بر لبانت صبح دلخواه است پنداري
چه مي‌گويند و مي‌خوانند از رخسار و گيسويت
همان افسانه يوسف كه در چاه است پنداري
روان از گوشه لعل لبت صد چشمه حيراني
دل سودايي‌ اما خضر گمراه است پنداري
چه گويي چونم از كلفت نگه كن بر سر زلفت
كه از حال من سرگشته آگاه است پنداري
وجود نيست بنيادم چه لافد پيشت از بودن
كه روي صورت آيينه يك آه است پنداري
دواي عافيت جستم من از داغ غم عشقت
مرا گويند كاري نيست اما هست پنداري
همان آتش كه از چشم تو مي‌خيزد شرارآسا
دواي عافيت نور شبانگاه است پنداري
***
اين غزل در واقع استقبالي است از غزل زيبا و پر مغز عبدالقادر بيدل دهلوي:
قدح از شوق لعلت چشم بي‌خواب است پنداري
گل از شرم رخت آيينة آب است پنداري
خيال كيست يارب شمع نيرنگ شبستانم
هجوم حيرتي دارم كه مهتاب است پنداري

سعيد شريعتي | | نظرات(8) | TrackBack
۱۲:۰۳ سه شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶

سروش مني!



خوش‌‌آمدي و بهاران گلفروش مني
كه مايه طرب و عيش و ناز و نوش مني
سحاب نعمتي اي فرودين سبزه قبا
ببار باده رحمت كه ميفروش مني
شكوه نيمه ارديبهشت ماه تويي
شكوفه‌زارتريني بنفشه پوش مني
پيام آور عشقي اميدبخش دلي
گل شكفته شيوايي و سروش مني
به شيوه نظر از عاقلان ربودي دل
به يك نگاه فريباي عقل و هوش مني
مباد بي رخ خوبت غم زمانه خورم
چراغ روشن آغوش و زيب دوش مني

محمد سروش عزيزم ساعت 10 و چهل و پنج دقيقه شنبه 15 اردي بهشت ماه 1386 در بيمارستان ميلاد به دنيا آمد.
از همة دوستاني كه با ايميل و پيام كوتاه، آف‌لاين و تلفن تبريك گفته‌اند از طرف خودم، شيوا و محمدسروش تشكر مي‌كنم.


سعيد شريعتي | | نظرات(53) | TrackBack
۰۸:۴۰ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵

گو حسين برگردد وادي طف است اينجا

از مجره تا زهره يك شهاب تنها سوخت
غمگنانه اميدم در كف تمنا سوخت

از مجره تا زهره راه آسمان خون شد
ابلق فلك تازان بود و مست افيون شد

زآنچه ديده‌ام امشب فال آسمان شوم است
اين مصائب دوران ديده‌ام كز اقنوم است


از مجره تا زهره يك قدم فزون‌تر نيست
از دل پريشانم هيچ خانه خون‌تر نيست
***
سرمه در گلو دارد ساز بي‌كسي هايم
مانده از گذشتن‌ها پاي نارسي‌هايم

از حباب آكنده شيشه امل دارم
زير بارش انده پاي در وحل دارم

كاغذي كه در آتش عمر رفته از دستم
حسرت‌آشيان مرغي پاي باديه خستم

واحه واحه بي‌خويشي خار و ريگ و تلواسه
جاي پاي سرگردان خيره مانده در ماسه

صد فغان در اين بيدا از طلايه‌گان دورم
روي شانه بي حاصل مشك و تيغ و تنبورم

بركه خشك و صحرا تف سفره و سقا خالي
روي شانه آويزان ساز از صدا خالي

از اميد پيوستن جز دريغ باقي نيست
وز جگرگه سوزان آه تلخ راقي نيست

قصد كرده بودم تا مرگ اهرمن باشم
در سپاه ناهيدي از مجره من باشم

آشيان پروين كو قاع صف صف است اينجا
گو حسين برگردد وادي طف است اينجا

زابلق فلك گويا مركبي حرون‌تر نيست
از دل پريشانم هيچ خانه خون‌تر نيست
***
رحله بار بربسته بانگ كوبه پيچيده
در سر قلاووزان باد يوبه پيچيده

با خيال سودايي رو به جاده آورده
خيل اشتران در پيش جمل و ماده آورده

از شعاب بگذشته كاروان مراحي را
پر ز خون دل كرده عاشقان صراحي را

كاروانيان صحرا واحه واحه طي كرده
بيسراك نارو را بي‌شماره پي كرده

از تبيره تا طوفان ره به مرگ آغشته
پشت سر بسي خفته پيش‌رو بسا كشته

كاروان كه مي‌‌آمد راه آسمان گم شد
تيه بود و حيراني آنچه سهم مردم شد

اين گريوه نارفته تيه كاروان اين بس
اختر سفر خفته بخل آسمان اين بس

جوقه قلاووزان هر كدام در يك سو
همچو صيد افتاده در كنام در يك سو

مانده بود درمانده حمله‌دار در طوفان
يكه پا زدم در شب بي‌گدار در طوفان

چشم شور نوميدي در شب شباب افتاد
جسم بختي بختم تشنه در سراب افتاد

واحه واحه بي خويشي خار و ريگ و تلواسه
جاي پاي سرگردان خيره مانده در ماسه

بركه خشك و صحرا تف سفره و سقا خالي
روي شانه آويزان ساز از صدا خالي

***

اي كوير اي طوفان منزل نگارم كو
وي طلول بي‌سامان جاي پاي يارم كو

سايه‌سار راحت بود روزگاري اين صحرا
مرهم جراحت بود روزگاري اين صحرا

حيف از آن همه كشّي كز سموم ناكش شد
حيف از آن گلستان‌ها كش حريف آتش شد

در ميان ره ديدم كرت‌ها چو كردرها
در قنات‌ها تنها لانه كبوترها

بسته راه چشمانم اشك گرم خون‌پالا
حيف از آه جانسوزم كو نمي‌رود بالا

ربع خاك و دمنه خون زاشك پر شرار من
روزگاري اين صحرا بوده جاي يار من

خاك داغ اين صحرا بوي نسترن دارد
سينة تب آهنگش زخم يار من دارد

گفته‌اند روزي پيش آه عاشقان خون شد
سيل گشت و جاري شد وين ديار گلگون شد

در خرابه‌ها اكنون باد و بوم خو دارد
ساز بي‌كسي‌هايم سرمه در گلو دارد

سرمه در گلو دارد ساز از صدا خالي
روي شانه آويزان سفره و سقا خالي

(اين شعر را در محرم سال 75 سروده‌ام. بشنويد)

سعيد شريعتي | | نظرات(1)
۱۱:۱۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵

دو تا شعر

1)
آسمان
چارقد مشكي خود را به كناري نهاد
روسري آبي خورشيد كه تا دور دست
از گل و پروانه پراكنده بود
پنجره خانه همسايه را
پاك كرد
پشت آن
جلوه‌اي از مهر پديدار شد
2)
فنج‌هاي خانه جيك جيك مي كنند
چشمشان به سرخي سپيده اوفتاده است
من هنوز مانده‌ام
چگونه
اين پرنده‌هاي كوچك زبان نفهم
صبح را زودتر
از تمام ما به پيشواز مي‌روند

سعيد شريعتي | | نظرات(9)
۱۴:۵۷ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۸۵

روايت است كه ... مي‌آيي

روايتي است كزين شب گريزگاهي هست
محاق عمر مرا پشت پرده ماهي هست
روايتي است كه شب را طلسم مي‌شكند
تمام فاصله‌ها با دو اسم مي‌شكند
روايت است كه مهتاب مي‌وزد اينجا
و نزل عاطفه در آب مي‌وزد اينجا
تمام شهد شب شوم سركه مي‌گردد
روايتي است كه مرداب بركه مي‌گردد
روايتي است كه از راه دور مي‌آيي
به عشوه يا به تبسم به شور مي‌آيي
عصا به كوه به صحرا به نيل بايد بست
روايت است به چشمت دخيل بايد بست

بيا، به ناز بيا، از سفر بخوان با من
بخوان، به راز بخوان، بيشتر بخوان با من
به طعنه يا به تأني، به هر چه، سازش كن
جنون شكسته دلمرده را نوازش كن
صراحتي است دو چشمت كه از جهان طاق است
ملاحتي است كه ليلا به قيس مشتاق است
ملالتي است كه ما بين ما فراق افتاد
حكايتي است كه عفرا ز عروه طاق افتاد
درآ ز پرده و قفل نماز را بشكن
بخند و رونق بازار ناز را بشكن
مراد ندبه آدينه را هويدا كن
ثواب گريه آيينه را هويدا كن
شراع كشتي طوفان گرفتگان بگشا
گره ز زلف عروسان بوستان بگشا
قرار شب‌زدگان كويرسامان باش
تموز ناحيه را بهر مهر آبان باش

چرا قرار به ماندن چرا نمي‌گيرد
دلم براي رسيدن بهانه مي‌گيرد
من از پگاه سفر با تو آشنا بودم
ز سعي قبله چشم تو تا منا بودم
مرا به راه نشاندي كه باز مي‌گردي
براي بوسه گرفتن جواز مي‌گردي
هزار صاعقه در ماسه با جنون راندم
هزار باد به تلواسه با جنون خواندم
هزار ركعت در قبله آرزو كردم
هزار باديه با خار گفتگو كردم
سراب را نگزيدم كه بيسراكان را
به كوله بار كشيدم صداي پاكان را
ضمير زائر چشم تو را سبب‌سازي‌است
به چشم كردم اگر خار را ز گل رازي‌است

ضمير زائر چشم تو را چه شور است اين
طنين نغمه داوود در زبور است اين
دو قبله‌گاه دو كعبه دو چشم خنيايي است
ضمير زائر چشم تو را چه دنيايي است
دو سجده‌گاه دو محراب پاك‌دينان است
در اين دو قبله هزاران قبيله حيران است
نماز را كه كدام از قبيله، شايد خواند
درآ به عشوه كه امروز با تو بايد خواند
سواد سرمه در آن چشم آهوانه بريز
نشاط سورة لبخند در جوانه بريز
جمال غمزه چشمت جلال هيبت نيست
غرض كرشمه حسن است ار نه غيبت نيست
به زخمه‌هاي مغيلان غناي پروازي است
ضمير زمزمة زائران شب‌آوازي است
لبي به مرگم اگر باز مي‌كني باشد
تبسمي اگر از ناز مي‌كني باشد
مرا به شيوه به دولت‌سراي لاله بخوان
به انقلاب به تكوين به استحاله بخوان
فراز قله تاريك شب سپيده تويي
همو كه ديدة تاريك ما نديده تويي
سياه گوشه چشمي اگر بگرداني
سپيده را به سرآغاز خويش مي‌خواني

* اين شعر را در سال 1371 گفتم

سعيد شريعتي | | نظرات(7)
۱۱:۴۲ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

خاطره

فصل بهار بود
عطر اقاقي
كوچه باغ‌هاي فرشته
فصل بهار بود كه رفتي!
...
كاش دوباره بهار؛
كاش بيايد

سعيد شريعتي | | نظرات(6)
۲۱:۴۲ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴

المتنبي

امروز خيلي بي مقدمه ياد دوران جواني افتادم. زماني كه خوره شعر شعراي عرب شده بود. ديوان اكثر قريب به اتفاق شعراي كهن عرب از معلقه گوها تا متأخرين را گردآوري كرده بودم و حال و هوايي داشتم.
ديوانه بودم‌ها!. در بين همه آنها از دو نفر خيلي خوشم مي‌آمد يكي عمر ابن ابي ربيعه كه سعدي‌شناسان معتقدند بيشترين تأثير را در سبك سخن سعدي شيرازي داشته است و سعدي از او الهامات بسيار گرفته و ديگر ابوطيب المتنبي. شاعر تأثيرگذار عرب. يكي از شعرهاي او كه اتفاقاً اولين شعر اوست كه در كودكي سروده سال‌هاست كه ورد زبان من است:
ابلي الهوي اسفا يوم النوي بدني
ففرق الهجر بين الجفن و الوسني.
روح تردد في مثل الخلال اذا
اطارت الريح عنه الثوب لم يبني
واقعاً اگر از نظر تصويرسازي‌هاي فوق‌العاده در ديوان اشعار شعراي عصر جاهلي عرب بگرديم يقيناً به مطلع معلقه عنترة ابن شداد ايمان مي‌اوريم كه
هل غادر الشعرا من متردمي
ام هل عرفت الدار بعد توهمي
معلقه امروءالقيس كه اولين معلقه از معلقات سبع هست را روزگاري حفظ كرده بودم . باوركردني نيست كه اين به قول اميرالمؤمين الملك الضليل چه فوق‌العادگي در تصوير سازي دارد. كاش حوصله مي‌كردم و درباره
قفا نبك من ذكرى حبيب ومنزل
بسقط اللوى بين الدخول فحومل
مطلب مفصلي مي‌نوشتم. ولي بعيد مي‌دانم از خودم و روزگارم كه به اين علاقه‌هاي فوق العاده‌ام بتوانم روزي بازگردم.
حال چه شد كه امشب اينها را اينجا نوشتم والله خودم هم نوفهمم!

سعيد شريعتي | | نظرات(1)