« همه بايد سهم خود را در فوران نفرت سياسي بر عهده بگيرند |
صفحه اول
| مداد فشنگ نيست »
۰۰:۳۷ یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
نامه اي به پارميس
به نام خدا
پارميس عزيز
سلام دختر خوبم،
از آن روزها كه با گيسوهاي افشانت به تحريريه نوروز ميآمدي بيش از هفت سال ميگذرد آن موقع هنوز مكلف نشده بودي و چه زيبا بودي و چه بوسيدني. حالا هم خيلي بزرگ نشدهاي هنوز و از راه دور و در لابه لاي اين نامه ميتوانم گونه ماهت را ببوسم. آخرين عكسي كه مامان هنگامه از تو در آتليه گرفته بود و در اولين روزهاي مدرسه رفتنت با خود به تحريريه آورده بود از او گرفتم و اسكن كردم و فكر ميكنم در آرشيو بي سر و ته عكسهايم عكس دختر كوچولوي هنگامه، عزيز دلم پارميس طاهريان را هنوز داشته باشم.
گفتم اينقدر بزرگ نشدهاي كه كلاه شرعياي باشد براي بوسيدنت، اما ميدانم اينقدر بزرگ شدهاي كه ماجراهايي كه پيرامونت اتفاق مي افتد را درست بفمهمي، صبوري و مقاومتت در تحمل دوري مامان هنگامه به او پشت دربهاي سنگين و ديوارهاي بلند و قفلهاي بي كليد اميد و اطمينان ميدهد.
اينقدر بزرگ شده اي كه داستاني از باستان برايت بگويم و تو ربطش را به امروز و فردايمان بفهمي.
كوروش، پدر معنوي ما ايرانيها، هم او كه در كسوت پادشاهي عدل را گسترش داده بود و داد آفريده و بيداد را زبون كرده بود، در هنگامه رزمي سخت دريافت كه همسر يكي از سربازانش چهار فرزند همزمان بدنيا آورده است و عليرغم سختي آن جنگ و نياز او به يك يك سربازانش، عاطفه و مهر كه كوروش كبير براي آن مجاهده ميكرد، به او حكم نمود كه عليرغم نياز به آن سرباز او را براي سركشي از همسر و فرزندانش از ميدان رزم مرخص كند. آن سرباز در مقابل اين محبت كوروش سپاس گفت و كوروش به او گفت: يقين بدان كه پرورش اين چهار كودك براي تو از جنگيدن واجب تر است و قطعا تربيت آنها آنچنان كه فرزندان صالحي براي تو و سرزمينشان باشند از تيغ زدن در ميدان دشوارتر. آن سرباز رفت و كوروش در جنگ پيروز شد و گفتهاند كه تنها سوغاتي كه از آن مبارزه آورد چهار لباس براي آن چهار كودك بود. خانواده آن سرباز تا هميشه اين خاطره مهرباني را با خود حفظ كردند. آن چهار كودك بزرگ شدند و در كسوت سربازان ميهن درآمدند و در جنگ بزرگ ايران با يونانيان اولين كساني كه از دروازه آتن گذشتند همين چهار جوان بودند. از آنها سه تن پسر بودند و يك تن دختر. آن دختر اسمش پارميس بود. كه آتوساي بزرگ دختر كوروش كبير اسم او را انتخاب كرده بود.
كوروش فرزانه اي بود يگانه در تاريخ ايران. هم او كه گمان پيامبري او به يقين نزديك است وهم او كه خداوند در قرآن نيز از او ياد كرده است و به حضرت محمد (ص) فرموده است :« وَ يَسَْلُونَكَ عَن ذِى الْقَرْنَينِْ قُلْ سَأَتْلُواْ عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا/إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فىِ الْأَرْضِ وَ ءَاتَيْنَاهُ مِن كلُِّ شىَْءٍ سَبَبًا/فَأَتْبَعَ سَبَبًا/حَتىَّ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فىِ عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَاذَا الْقَرْنَينِْ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا»
كوروش بزرگ در آن منشور ماندنيش به ما گزارش عدل گستريش را چنين داد: « ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تکان داد … من براي صلح کوشيدم. نَـبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي کشيده بود، کاري که در خور شأن آنان نبود. من بردهداري را برانداختم. به بدبختيهاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم که هيچکس اهالي شهر را از هستي ساقط نکند. مردوک از کردار نيک من خشنود شد او بر من، کورش، که ستايشگر او هستم، بر پسر من «کمبوجيه» و همچنين بر همه سپاهيان من، برکت و مهربانياش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوک همه شاهاني که بر اورنگ پادشاهي نشستهاند؛ و همه پادشاهان سرزمينهاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمينهاي دوردست، همه پادشاهان «آموري» همه چادرنشينان، مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسه زدند.»
اين داستان را برايت گفتم كه بداني كه سخن امام اميرالمؤمنين علي (ع) كه فرمود:«إذا بني الملک علي قواعد العدل و دعم بدعائم العقل نصر الله مواليه و خذل معاديه» سخني تا چه اندازه پر مايه است و من و مامان هنگامه نگرانيم كه روزگار ما امروز عكس نقيض اين جمله پر بار شده باشد.
دختر خوب و استوارم،
ديروز نامه اي از مادرت خطاب به من منتشر شد، من همه گلايه هايش را به گوش جان شنيدم و دغدغه هايش را با ضمير دردمندم حس كردم و او را بسيار بسيار مهربان تر از لغات بكار برده شده در آن نامه ميدانم. مادر تو خواهر من است، اگر اندكي از آلامش كاسته ميشود، هر چه به من بگويد رواست. او درد دارد، رنج ديده است، تلخي كشيده است، توهين شده است، چيزهايي شنيده كه هيچ زن مسلماني نشنواد، رفتارهايي ديده كه از« روح انساني» صادر نمي شده است و آنان كه با او چنان رفتار كردهاند مصداق دقيق اين آيه شريفه اند :« قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحياه الدنيا وهم يحسبون انهم يحسنون صنعا».
من نميخواهم پاسخ نامه او را بدهم، ثانيه شماري ميكنم كه بيرون از آن ديوارهاي سخت و نامهربان، تو را در آغوش او ببينم، شما چند روزي به مسافرت برويد، هنگامه مهربان آرامش خاطر پيدا كند، غبار سوء تفاهمات كه فرونشست و فرصت گفتگو فراهم شد، اگر حال و حوصلهاي براي اين بحثهاي فرساينده برايش باقي بود و هنوز به رفتار و گفتار من نقد داشت، با هم مجارا و البته مدارا ميكنيم.
پارميس جان،
امروز كه مامان هنگامه پيش تو نيست و ناخواسته تو محروم از دستان پر از مهر او بر روي گسيوانت وقت خوابيدن هستي، شبها دست خدا را بر سرت حس كن، براي اينكه بتواني شادي هنگامه را فراهم كني درسهايت را خوب بخوان، به مادربزرگ مهربانت آرامش بده و خيالش را از اينكه مقاوم و صبور هستي آسايي بخش.
عزيز دلم
خداي مهربان به ما آموخته است كه همراه و همزمان با هر سختي آساني است، عسر و يسر باهمند. اگر سختيها را ميبيني بدان كه در كنارش و همراهش آسانيهاست. بعضيهايش را ميبيني بعضيهايش را هم بايد بيشتر تلاش كني تا بيابي، من تلخي نامه مامان هنگامه را با شيريني يادآوري چهره معصوم و مهربان پارميس عزيز و نامه نوشتن به او جبران كردم. به خاله آزاده زنگ زدم و از او خواستم كه هر وقت امكان داشت به من اطلاع دهند كه بيايم و ببينمت.
برايم دعا كن واگر مامان هنگامه را ديدي به او از قول من سلام برسان و بگو هر چه هم با هم اختلاف نظر داشته باشيم باز هم به دوستي با او افتخار ميكنم.
دوست تو و مامان هنگامه
سعيد شريعتي
18 اردي بهشت هشتاد و نه
سعيد شريعتي
|| نظرات (19)
|| دنبالک (0)
دنبالك
دنبالك اين نوشته: http://saeedshariati.ir/cgi-bin/mt333/mt-tb.cgi/31
|
نظرات
ali maghami :
agha saeede aziz omidvaram khosh bashi va kami az ghamhat ke dooradoor mishnavam kam beshe nameye zibaye shoma harfi az doosti dasht ke bayad dar dele eslahtalaba zende beshe. omidvaram khoob bashi.
ali maghami - May 9, 2010 2:10 AM
mehdi :
hala be pache khari rahbari oftadi? vaghean chetori shab khabet mibare? fekr mikoni farda ke in masayel tamoom shod mitooni sareto jeloye mardom begiri bala?
omidvaram roozi be azab vojdan mahkoom beshi barae hianat hai ke kardi be eslah talabani ke az khodet boodand va barae to arzesh ghayel boodand
mehdi - May 9, 2010 11:31 AM
مسعود :
پس فترت بسه ترسو برو گمشو عرضه نداری از حق دفاع کنی خفه شو مثل ابطحی
مسعود - May 9, 2010 3:12 PM
علي :
آقاي شريعتي به عنوان يكي از اعضاي مشاركت در يكي از استان ها از شما خواهش مي كنم هوشيار باشيد. هر حرف و سخني از شما مي تواند در روحيه ي مردم تاثيرگذار باشد.
علي - May 9, 2010 5:22 PM
سعید :
جناب شریعتی عزیز، با تمام احترامی که برای شما تا به حال قائل بودهام باید عرض کنم این فانتزی بازی و لوس بازیهای شاعرگونهتان که شبیه ماس مالی می ماند حتی از آن جاده خاکی زدن و به کوچه علی چپ زدن بعداز آن هم حال به هم زن تر است! فکر میکنم بهترین استراتژی در حال حاضر برای شما ساکت ماندن است مانند بسیاری دیگری که سرنوشت شما راداشتهاند. این کارها را نکنید لطفا. به فکر دوستان سابقتان هم باشید!
سعید - May 9, 2010 11:09 PM
امیر :
سلام.
هر چیزی و هر کاری توی این دنیا راه خودش و آدم خودشو میخواد.
شما مال این راه نبودی و نیستی.
همه که خسرو گلسرخی نیستن که تا پای مرگ برن و دست از اصولشون نکشن.
و درود به شرف هنگامه شهیدی که خیلی خیلی مرد تر از شماست.
اسم مرد و از تو کتا با خط زدن
آدما امروز دو جنسن
یا نامردن یا که زن.
متاسفم .
امیر - May 10, 2010 12:32 AM
:
سعید جان دوران کاندیدایای مجلس و عضو شورای مرکزی گذشته!، دوران زندان و فشار است. تو مرد این کار نیستی، فقط تلاش کن هیچی نگی. ما هم سعی می کنیم همون سعید را یادمون بیاد!
قربانت یکی از رفقای قدیمی
Anonymous - May 10, 2010 1:24 AM
:
جناب سعید خان شریعتی،
سلام
از جور ستم خسته نباشید.
از گفتارتان احساس مسولیت پدری به خوبی مشهود است و مهم دانستن تربیت نسل پیش رو، اما آن نسل پیش رو کجاست؟ شما، ما یا پارامیس؟
آقا سعید من برادرانی داشته ام که پس از وقایعی (اعتراف !طبری و کیانوری، نوشیدن جام زهر، اعترافات! شما) سر به دیوار کوفتن.
من به شما حق می دهم که چشم هایتان نگران روزگار محمد سروش باشد اما پارامیس چه می شود؟ تکلیف نسل فاتح آتن چه می شود؟
Anonymous - May 10, 2010 1:14 PM
امين :
به نظر من سبك نوشته تقليد ناشيانه اي بود از سبك دكتر علي شريعتي در نوشتن به پسرش احسان . كمي خلاقيت بيشتري از خودتان به خرج دهيد.
امين - May 10, 2010 4:05 PM
لیلا :
سلام. من می دانم که ظرفیت همه آدمها یکسان نیست. نباید توقع داشت همه مثل هم عمل کنند. کمی هم انصاف داشته باشید. اما با این حال نمی توانم تحسین خودم رو در مورد هنگامه عزیز پنهان کنم.
لیلا - May 10, 2010 8:53 PM
لیلا :
یک چیز دیگه هم یادم رفت بگم ما به هم قول داده بودیم اعترافات رو باور نکنیم و اونها رو بی اعتبار بدونیم و اونها رو تنها نذاریم تا همه بدونن که این اعترافات جایی در افکار مردم ندارد. یادتون رفته؟ این کامنتها کامنتهای ما سبزها نیست. مطمئنم.
لیلا - May 10, 2010 8:58 PM
حامد :
"، دوران زندان و فشار است. تو مرد این کار نیستی، فقط تلاش کن هیچی نگی"
هرچند من رفيق قديم شما نيستم ولي با نظر ايشون موافقم.
حامد - May 10, 2010 9:26 PM
سبز :
در طی این چند روز اخیر یه نکته مغفول موند و اونم سرنوشت جلسه به اصطلاح مناظرتون با مدیر عامل خبرگزاری فارس بود. چه بلایی سر این جلسه اومد، چرا خبری نیست؟ شاید به خاطر رسیدن به نقطه اشتراک نظر حداکثری و از بین رفتن مفهوم مناظره، منطق حکم به لغو این جلسه کرده. شایدم شما وارد جبهه فراگیر اصولگرایی شدید. صد رحمت خدا به علی مطهری، عماد افروغ، محمد مطهری و خیلیای دیگه....
سبز - May 11, 2010 3:36 AM
حسین :
اقای شریعتی عزیز
من یکی از مخالفان سبزها هستم.کاریهم به اعتراف ها و ... شما ندارم.اما دوست دارم کمی فکر کنید.اینها همانهایی هستند که شما می گویید به انها ظلم شده. در شعار می گویند من جان میدهم تا مخالف من حرف بزند(مردم از خنده) بعد به شما که همفکر و نظرشان هستی و حالا انتقاداتی داری می گویند خفه شو.اونوقت اینها اگر در خبال به جایی برسند و صاحب مملکت بشوند ببین چه به روز مخالفانشان بیاورند.
حسین - May 11, 2010 1:05 PM
امید شریفی :
هیچ
امید شریفی - May 12, 2010 1:29 AM
حامد :
برادر حسين عزيز!
ما اگه مي گوييم بهتر است آقاي شريعتي کمتر حرف يزند دليلش انتقاد پذيري و آزادي بيان نيست! 2 دليل دارد!
اول اينکه هر چه کمتر حرف يزنند احتمال اينکه دردسري براي ايشون ايجاد بشه و لازم باشه باز اعتراف کنند کمتر مي شه و خودشون راحت ترند!
دوم اينکه فکر مي کنم حداقل وقتي ايشون وضع آقاي بهزاد نبوي و تاجزاده رو مي بيننند بهتر بيشتر سکوت کنند و کمي هم تماشا!
حامد - May 12, 2010 1:41 AM
حسین :
ممنون حامد جان
من که رابطه حرفهای شما را با ازادی بیان متوجه نشدم.
مگر شما نمی گویید هر کس در بیان نظراتش ازاد هست. خوب ایشون حرف می زنه و شما بیاید جواب بدهید. ایشون مثل شما فکر نمی کنه .مثل من م فکر نمی کنه.حالا که یکنفر توی این دوران خفقان!! داره حرف می زنه شما می گید چون ممکنه براش دردسر درست بشه ساکت بشه .برای ایشون دردسر درست می شه یا برای شما و طرز فکرتون؟ خوب درست بشه. دیگه از دروغ یزرگ تقلب و کشوندن مردم توی خیابون که بدتر نیست. چطور اون آقایون می تونن حرف بزنن ولی ایشون نمی تونه؟صحبتهای ایشون چه ربطی به آقای تاجرزاده و نبوی دارد من نگرفتم. عزیز دلم شتر سواری دولا دولا نمی شه. شما حرف و عملتون از متناقض هم رد شده.مردم هم دارن تماشاتون می کنند.
حسین - May 13, 2010 12:31 AM
حامد :
برادر حسین عزیز!
در مورد حرف نزدن ما فقط پیشنهاد می دیم! ولی شما ها اگه نخواین کسی حرف بزنه پیشنهاد نمی دین، عمل می کنین! به هر حال ما آرمان گراییم و شما عمل گرا!
بعد هم جرفه حضور مردم در خیابون انتخابات بود ولی عاملش نارضایتی عمیق. تا وقتی صورت مسئله حل نشه چیزی درست نمی شه!
حامد - May 14, 2010 5:50 AM
امیرحسین :
جناب آقای سعید شریعتی
نامه شمارا نیک خواندم البته من این خانم کوچولو رو ندیدم ولی از توصیفاتی که شما کردید اينقدر بزرگ شدهاست تا ماجراهايي كه پيرامونش اتفاق مي افتد را درست بفمهد،اينقدر بزرگ شده است كه داستاني را که شما از باستان برايش کفتید ربطش را به امروز و فردايمان بفهمد , و قطعا این را هم میفهمد که شقیقه چه ربطی دارد به شما....
آن سردار ایران لباس زرم را چند صباحی برای بزرگ کردن 4 فرزندش از تن درآورد تا چون خود تربیت کند و اینچنین کردو دوباره لباس سرداری را بتن کرد ولی شما با حرفهایتان جوجه کشی راه انداخته اید و انچنان زاییده اید که دیگر بعید است بتوانید لباس رزم بپوشید که البته معلومست شما از ابتدا لباس تلخک بتن داشتید نه لباس رزم , پس لطف کن زبان به کام بگیر و بیش از این مایه ننگ نباش
امیرحسین - May 15, 2010 3:22 PM