رباعي
اي خرمن گل بهار خود را درياب
سرگشته بي قرار خود را درياب
ترسم كه بميرم نه به سرپنجه تو
اي شير ژيان شكار خود را درياب غزل
براي آرام جان
گفتم نگفتني است تو گفتي بگو بگو
چون آينه مقابل هم رو به رو بگو
گفتم كه گفتگو نه سزاي محبت است
گفتي در اين معاينه بيگفتگو بگو
گفتم حكايت دل ريش است و مويهها
گفتي بيا حكايت دل مو به مو بگو
گفتم كه سر به مُهر تو مانده است، سالهاست
گفتي به مِهر قصه سرّ مگو بگو
گفتم مگو به كس كه بسي دوست دارمت
گفتي بشوي دست از اين آبرو بگو
گفتم جناب عشق بلند آشيان ماست
گفتي كه نام حضرت او با وضو بگو
گفتم هواي وصل تو در سينه من است
راهي براي رستن از اين آرزو بگو
گفتي وصال دوست سر دار ميدهند
حلاجوار نام مرا همچون او بگو
نوزدهم آذرماه 1388