« اگر موسوي موفق شود | صفحه اول | نگفتني‌ها »




۱۷:۵۴ یکشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۸
حبسيات

مدت‌هاست كه در وبلاگ چيزي ننوشته‌ام. راستش از وقتي در فيس بوك دور هم جمعيم وبلاگ نويسي حوصله بيشتري مي‌خواهد. حدود چهار ماه هم كه در غيبت صغري بودم. (خدا غيبت كبري را به خير كند). به هر حال در اين چهار ماه توفيق اجباري نصيب شد و هزاران صفحه بازجويي و تحليل تقديم اسلام و مسلمين كردم و به اندازه چندين سال، آن هم با قلم و كاغذ كه مدتهابود به دليل پيپرلس شدن كنارشان گذاشته بودم، مطلب نوشتم.
در عين حال فرصت انفرادي و زندان مغتنم بود و صدها بيت شعر گفتم. غزل‌ها و دوبيتي‌ها و مثنوي‌ها و چارپاه‌هاي و شعرهاي آزاد و نيمايي كه تعدادي از آنها را اينجا تحت عنوان حبسيات مي‌آورم. تعدادي نامه هم براي شيوا نوشتم كه بعضي‌هاش را مي‌شود انتشار عمومي داد اما بايد شيوا مجوز بدهد. دفاعيات دادگاه هم كه فعلاً قابل انتشار نيست. تا بعد ببينيم خداوند چه چيزي براي ما مقدر كرده است.
به هر حال فعلا با اين چند شعر شروع كنيم و حرف‌ها و حديث‌ها بماند به وقت خودش.
عيد غدير را هم به همه تبريك مي‌گويم و آرزوي روزهاي روشن از پس اين عيد براي همه دوستان دارم.

كار آيينه
تقديم به حضرت ولي عصر(عج) در شب ميلاد مسعودش

من چه گويم چه كار آينه كرد؟
كه مرا رستگار آينه كرد
يك سبد گل به روي دست تو بود
فرودين صد بهار آينه كرد
تا خداوند روي ماه تو ديد
هوس بي‌شمار آينه كرد
بي‌قراران بي‌شمار تو را
لطف پروردگار آينه كرد
كاش مي‌شد صفاي روي تو را
جلوة صد هزار آينه كرد
زندگي چيست؟ آه و آيينه
آه سردي كه تار آينه كرد
هر كه پيش تو مرد زنده هم اوست
غير آن لكه‌دار آينه كرد
من و حلاج از تبار هميم
هر دو را بي‌قرار آينه كرد
آرزويم تو را معاينه بود
رقم اين قمار آينه كرد
من به خويش آمدم در آيينه
ناگهان نقش يار آينه كرد
بعد از آن در تو گم شدم يعني
كشف اين اعتبار آينه كرد
من زبان بسته دل‌رميده شدم
قصه را ماندگار آينه كرد
خلق ماندند در عجايب عشق
كه چنين شاهكار آينه كرد
گشت روشن چرا چو منصورم
عاقبت سر به دار آينه كرد؟
شير صحراي عشق بودم من
شير صحرا شكار آينه كرد
تحفه آورد شير بيشه عشق
پيش پايت نثار آينه كرد
تو تويي و بجز تو هر چه كه هست
از تو نقش و نگار آينه كرد
16 مرداد 1388
15 شعبان المعظم 1430
انفرادي 2-الف بازداشتگاه 325 زندان اوين


پرواز در هواي بهاري
تقديم به همه برادرانم در زندان اوين

مرداني از تبار دليران گزيده‌اند
كاينجا درون حجره زندان خزيده‌اند
ديوارهاي سنگي اين بند بسته را
صدها دلير مرد غريبانه ديده‌اند
خط خط نوشته‌اند به رمز و نشانه‌ها
يعني چه روزها كه در اينجا كشيده‌اند
اي سايه ارغوان تو را زار مي‌زنم
گويا تمام همقفسانم شنيده‌اند
من خواب ديده‌ام كه زمستان سرآمده است
گنجشك‌ها ميان چمن آرميده‌اند
زنها دوباره خانه تكاني نموده‌اند
مردم براي هم همه عيدي خريده‌اند
يخ‌هاي كوچه چكه‌كنان آب مي‌شوند
نو غنچه‌هاي لاله و نسرين دميده‌اند
روزي تمام مي‌شود اين لحظه‌هاي سرد
خورشيد را براي همين آفريده‌اند
آن روز در تمام زمين جار مي‌زنيم
اينك شكوفه‌هاي بهاري رسيده‌اند
مي‌بينم آن زمان كه تمام پرنده‌ها
آزاد در هواي بهاري پريده‌اند
18 مرداد 1388
انفرادي 2-الف بازداشتگاه 325 زندان اوين

دو بيتي‌ها
1)
خدايا دل گرفتار بلايه
به عشق و هجر و زندون مبتلايه
نمي خوام شكوه و زاري كنم مو
ولي بشنو گلايه آي گلايه
2)
گلايه از دو زلفون سياهش
گلايه از شكنج گرد ماهش
نمي خوام ناله و زاري كنم باز
نه كه از اشك مو تر باشه راهش
3)
گلستون رفتي و سرمست بودي
گلستون پيش رويت پست بودي
هموني كه رخ از مو برگرفتي
گلستون رو به رويم بست بودي
4)
كجايي تا به چشمم پا بذاري
خط خلخالت اينجا بذاري
دلم مي‌خواد برگردي دمي چند
حناي پات زين خونها بذاري
5)
اگه يار اياغت بودم اي دوست
رفيق باغ و راغت بودم اي دوست
نعيم و سدره و طوبا چه بودي
اگه چشم و چراغت بودم اي دوست
6)
خوشا چشمون حسرت آفرينت
خوش اون ساعت كه مو باشم قرينت
دلم رو كشتي طوفان نشين كرد
تلاطم‌هاي زلف عنبرينت
7)
به روزم تا سرابت رو ببينم
به شامم تا شهابت رو ببينم
خيالت خوابم از سر برده، بگذار
بخوابم تا كه خوابت رو ببينم
8)
شبي ديدم كه بلبل سرگرونه
قناري در فقس آوازه‌خونه
شگفتم اومد از بي‌وقت‌خوني
كه ديدم دلبرم رو پشتبونه
9)
سمرقند و بخارا را شكر بود
كه شيرين لب نگارم در سفر بود
نه كه از مصر شكر بيش آرند
در آنجا هم دو سالي پيشتر بود
10)
دلم در كوي تو جايي بلد نيست
نه پاييني نه بالايي بلد نيست
سر دلدار رو زانوشه اما
زبونش لاله، لالايي بلد نيست
11)
پريشوني، زبوني، شروه خوني
امون از سرگروني، سرگروني
تو كه يار مني، مردم چي ميگن
خيالم رفته، يار ديگروني؟
12)
خودش رفت و خيالش خوش كه رفته
چراغ جون مو خامش كه رفته
سلام الله ما كر الليالي
به آن ليلاي مجنون كش كه رفته
13)
خبر داري نداري بي‌تو چونم
پريشون خاطر و آتش به جونم
هميني كه خبر از مو نگيري
خرابم كرده و نا دلگرونم
14)
دو چشمون سياهت مست و ميگون
دو چشمون خرابم رود جيحون
دل تو كوفه كوفه بي وفايي
دل مو كربلا در كربلا خون
15)
خدا وقتي گلت رو مي‌سرشته
به نوم خويش نومت رو نوشته
براي اينه كه تو عشقبازي
نه با ما مي‌پري نه با فرشته
16)
حكايت سيب سرخ و دست لنگه
شب مهتابه و مال پلنگه
در خونت زدم از بن خرابم
كلوخ انداز را پاداش سنگه
17)
دلم پر زد به سوي آسمونت
كبوتر خال شد تو ابروونت
خيالي نيست باشه جلد چشمات
بذار عادت كنه به دام و دونت
18)
چه خوش رخسار نسرين تو ديدم
حكايت‌هاي ديرين تو ديدم
دو تا پلكام به هم چسبيده بودند
كه ديشب خواب شيرين تو ديدم
19)
كه گفتت پيش كعبه رو نما كن
دلم صيد حرم كردي، رها كن
گمونم حج تو باطل شه امسال
منو قربوني روز منا كن
20)
كبوتر بچه بودم شوق پرواز
منو انداخت در چنگال شهباز
پشيموني نداره عشقبازي
اگه بازم بشه بازم بشه باز
21)
سرم سوداي گيسوي تو داره
تموم خلوتم بوي تو داره
دل سنگ منو آيينه كردي
چه اكسيري كه جادوي تو داره
22)
خراب چشمتم باور مي داري
نگاهي سوي اين مضطر مي‌داري
تو گفتي مي خري قلب شكسته
دل ديوونه رو چند ور مي داري
23)
هوايت راهي ميخونه‌ام كرد
اسير اون چشاي مستونه‌ام كرد
براي خوم كسي بودم زموني
تمناي لبت ديوونه‌ام كرد
24)
چه ميشه پا به درگاهم بذاري
محل بر ناله و آهم بذاري
كمينت مي‌نشينم گاه و بيگاه
كه دامت رو سر راهم بذاري
25)
گرفتارت شدم دلگيره مادر
جوونش رو گرفتي پيره مادر
اگه خونم بريزي هم غمي نيست
حلالت باشه بيش از شير مادر
26)
دو هفته ميشه اون ماه دو هفته
ميون ابرهاي تيره رفته
خدايا باد و باروني تگرگي
دلم تنگه براش آتيش تفته
27)
نه اين جسم موه كه خاك كوته
نه روحه در تنم كه عطر و بوته
ميون كفر و ايمون تار مويي است
دلم بند همون يك تار موته
28)
نگفته رفتي و دل موند پيشت
پريشونم از اون زلف پريشت
به شو در خواب مهمون تو بودم
چه داغي زد به جونم خواب ديشت
29)
فريبا صورت گيسو بلندم
گل اندام نهفته در پرندم
مگه دامت نيفكندي به صحرا
بيا بنگر كه من پا در كمندم
30)
تو جانان مني جونم حلالت
دل و دينم فداي خط و خالت
از اين ذهن پريشونم به والله
جدا هرگز نمي‌گرده خيالت
31)
چرا ما رو هوايي مي‌كني تو
نگو كفره خدايي مي‌كني تو
هزارون عاشق ديوونه داري
هنوزم دلربايي مي‌كني تو
32)
از اين شوريدگانت گاه و بيگاه
چه مي‌پرسي چرا گشتند گمراه
اگر شيطان به آدم سجده مي‌كرد
همين گيسوي تو بس بود والله
33)
گلاي نرگس كه چشماشون دراومد
چو يارم بر سر راشون دراومد
شنيدي مهر يوسف با زليخا
سر عشق تو دعواشون دراومد
34)
به دريا بنگرم ليلاست ليلا
به صحرا بنگرم ليلاست ليلا
كسي مجنون تر از مو ديده؟ حاشا
كه خود را بنگرم ليلاست ليلا
35)
عجب حال و هوايي داري اي عشق
فريبنده نوايي داري اي عشق
تماشاي الست و اين همه درد؟
عجب قالوا بلايي داري اي عشق
36)
از اون بالات بگم؟ حاشا و كلا
مگه حرزش كنم باقل هوالله
خدا خود گفته در قرآن به بالات
هزاران آفرين صد بارك الله

پرندپوش
براي آن مهربان كه در خواب هم آرام جان بود

ده زكات روي خوب اي خوب روي
شرح جان شرحه شرحه بازگوي
كز كرشمه غمزه غمازه اي
در دلم افكنده داغ تازه اي
«مولانا»

دوباره خواب تو را ديدم چقدر خواب تو زيبا بود
دوباره هم نفسم بودي ولي چه حيف كه رويا بود
ميان باد تلاطم داشت شكنج زلف پريشانت
حجاب حجم گل اندامت پرند و اطلس و ديبا بود
پرند پوش پري پيكر گرفتمت چو گلي در بر
تمام فاصله مان چيزي به قدر يك دم و پروا بود
تمام فاصله مان هيچ است از اين شكسته تو باور كن
اگر چه آن سوي دنيايي ولي تمام تو اينجا بود
درست مثل خودت زيبا به مهرباني چشمانت
طنين نغمه پاكت چون سروده هاي اهورا بود
چقدر پيش تو ناليدم و گفتم از تب و بي تابي
از استغاثه هر روزم و وعده هاي تو فردا بود
هواي سينه من ابري است پر از صبوري و دلتنگي
و چشمهاي من از باران به پاي عشق تو رسوا بود
از اين دو ديده باراني تمام ناحيه دريا شد
به ياد آر چو ميرفتي مسير راه تو صحرا بود
چه انتظار دل انگيزي است هميشه در نظرم هستي
هميشه منتظرت هستم اگر چه آخر دنيا بود

سي مرداد هشتاد و هشت
شب اول ماه رمضان
انفرادي 2-الف بازداشتگاه 325 اوين

براي چشمانت
براي چشماني که در تمام روزهاي سخت زندان با من بود و قوت دل بود و دريچه اي به روياهاي آبي فردا

چه بي نهايت گنگي است جاي چشمانت
و رازهاي نهان ماوراي چشمانت
از اين تلاطم بي انتها نخواهم رست
مگر که چاره کند ناخداي چشمانت
هزار سال گذشت ا ز سروده هاي دري
کسي نساخت سرودي سزاي چشمانت
تمام قافله واژه ها تمام شدند
چه شعرها که نگفتم براي چشمانت
چه اشک ها که از اين چشم غمگسار نريخت
چه گريه ها که نکردم به پاي چشمانت
مرا تصور آن آهوانه خواهد کشت
چگونه جان ببرم زابتلاي چشمانت
«دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند»
بلي، ولي چه کنم با بلاي چشمانت
مرا معاينه خواهد نشاند، مي دانم
به بزمگاه تو روزي خداي چشمانت
همان خداي که اسري بعبده ليلاً
سوار بال ملک تا سراي چشمانت
همان کسي که مرا با تو آشنايي داد
همان که کرد مرا آشناي چشمانت
همان خداي که فرمود روز خلقت تو
هزار جان گرامي فداي چشمانت

سوئيت 222 بند الف 2 بازداشتگاه 325 اوين
دوشنبه 25 آبان

مرد استوار
تقديم به مرد مقاومت در راه امام و نظام مهندس بهزاد نبوي كه در مدت كوتاه همسايگيش با من در انفرادي صدايش برايم آميزه‌اي از ايمان و مجاهدت و صبر بود.

مثل كوه استوار مثل رود پر نشيد
همچو قله سربلند چون سپيده پر اميد
ايستاده چون ستيغ در برابر گزند
چهره اي پر از نشاط سينه اي پر از اميد
مظهر صلابت و اسوه مجاهدين
يادگاري از هزار مرد مثل خود شهيد
كاش مثل او يكي مرد پاي كار بود
كاش مثل او يكي بي شماره ميدويد
لحن دلنشين او آيه هاي نور را
در وجود خسته ام مثل روح مي دميد
در ميان سوره ها انشراح بود و فتح
در طنين محكمش آيه هايي از حديد
پشت ميله هاي سرد خسته بودم از هوا
دل گرفته از از زمين ناتوان و نا اميد
ناگهان براي من لحن گرم پيرمرد
پشت درب آهنين همچو نعمتي رسيد
بادهاي سرد و گرم در پي وزيدنند
آه اي مسافران با كدام ميرويد؟
با كدام مي رويد ليك نيك بنگريد
مرد استوار كيست با كه دست ميدهيد؟
سی و يکم مرداد 1388 انفرادي 2 –الف بازداشتگاه 325 اوين

نوبت عاشقي
به ياد مرحوم فاني قلهكي، با آرزوي سلامتي برادرم حجت‌الله كسري
تقديم به محبوبم «شيوا» به خاطر نوشته نوبت عاشقي‌اش

اي خوشتر از جمال ملائك خيال تو
كانون دور كون و مكان خط و خال تو
«اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
وز هر چه گفته‌اند» ز فضل و كمال تو
زلفت ربود اين دل صدپاره مرا
وين عقل هم كه فديه نقش نعال تو
«دل رفت و عقل رفت و بجز نيمه جان نماند
آن هم به يك نگاه نمودم حلال تو»
من پيش از عشقت اين همه سرمايه داشتم
شد اختيارم از كف و گرديد مال تو
طي شد تمام روز و شب و ماه و سال من
مصروف انتظار و اميد وصال تو
ديدم به خواب خوش كه درآمد در آينه
در پرنيان سبز پريوش مثال تو
شد سر به مهر قصه آن خواب و حال من
رازي كه ماند بين من و اهل حال تو
تعبير خواب جستم و وجهي نيافتم
غير از روايتي ز وصال محال تو
زين عمر رفته بي تو كه خيري نديده‌ايم
عشق است در طريقت رندان جمال تو
گفتم تمام مي‌شود اين لحظه‌هاي سرد
گفتي كه پخته مي‌كند اين داغ كال تو
جز سوز دل چه يافتم از داغ لاله من
كاموختم زبان تمناي لال تو
وآن لال را ثواب به شيواترين بيان
دادي به اجر صبر صفات و خصال تو
مي‌خواندم به نوبت عاشق شدن ولي
مي‌ترسم از غيوري عز و جلال تو
شو خضر راه تا كه در اين داو عاشقي
شوييم تن به چشمه عشق زلال تو
3 مهرماه 1388
سوئيت 222 بازداشتگاه 325 زندان اوين

فطريه
از من مجو چه با دل بيمار مي‌كنم
كان را فداي لحظة ديدار مي‌كنم
بر من سپرده است كه پيش از نماز صبح
خورشيد را به عشق تو بيدار مي‌كنم
فارغ ز شور معركة رؤيت هلال
ابروي دوست ديدم و افطار مي‌كنم
خلقي به شكر رفتن ماه صيام ليك
من سجده پيش آن مه عيار مي‌كنم
شيخ اجل سياق سخن بر خطا نراند
من نيز بي‌مجامله اظهار مي‌كنم
«آنها كه خوانده‌ام هم از ياد من برفت
الا حديث دوست كه تكرار مي‌كنم»
اين اعتراف نيست زبور محبت است
مزمار دوست گشته‌ام، اقرار مي‌كنم
منت كشيدن از در او پادشايي است
اين حجت من است كه اصرار مي‌كنم
من هر چه جز محامد محبوب گفته‌ام
در عمر خويش يكسره انكار مي‌كنم
اي پير بر نصايح بيهوده‌ات مكوش
صد بار گفته‌ام كه من اين كار مي‌كنم
دل بر كمند گيسوي معشوق مي‌دهم
جان را نثار قامت دلدار مي‌كنم
29 شهريور 1388
1 شوال المكرم 1430
عيد مبارك فطر
سوئيت 222 بازداشتگاه 325 اوين

چاووشي
به آن آرام جان كه مرا به ديدار خوشحالان برد

كي مي‌رسي از راه كه چاووش تو باشم
بي‌قرعه خراب لب گلنوش تو باشم
ترسم كه نيايي تو و جانم به لب آيد
زين حوصله تنگ كه در جوش تو باشم
يك پيرهن از بوي تو كنعان صدا را
در غلغله افكند كه خاموش تو باشم
آوارگي هستي از اين جهد نفس‌هاست
جز آن دم فرخنده كه مدهوش تو باشم
اين جوش عرق شرم دل‌انگيز گلاب است
تا منفعل قامت گلپوش تو باشم
چون حلقه در خويش فرو رفته‌ام از درد
در حسرت آن روز كه در گوش تو باشم
گر يك نفس از دامن غفلت به درآيم
صد بستر بي جامه هم‌آغوش تو باشم
يك مشت غبارم كه اميد همه آن است
در ساية آرامش پاپوش تو باشم
سيمرغ حسد مي‌برد از قافم اگر باز
چون باشه سبك سير بر و دوش تو باشم
صد عمر پريشاني شهرت به چه ارزد
بيچاره‌ام آن دم كه فراموش تو باشم
17 شهريور 1388
ليله القدر 19 رمضان 1430
سوئيت 222 بازداشتگاه 325 اوين

جمعه

تقديم به برادرانم محمدعلي ابطحي، محمد عطريان‌فر، عبدالله رمضانزاده و محسن صفايي فراهاني با ياد اشك‌ها و لبخندهاي سوئيت 222 و همه خاطرات خوبش

اينجا تمام روزها جمعه است
تركيبي از شادي و دلتنگي
اميدها از جنس آيينه
اما دل ديوارها سنگي

اينجا تمام روزها جمعه است
از انتظار و آرزو سرشار
گاهي براي صبح آزادي
گاهي براي لحظه ديدار

از دوستان خود خبر داريم
خوبند اما سخت دلتنگند
آزاد مثل شاپرك‌ها ليك
در حجره‌هاي بسته دربندند

اينجا تمام روزها جمعه است
از صبح تا شب ندبه مي‌خوانيم
از اشك‌هامان سبحه مي‌سازيم
جمعه است دلگير است مي‌دانيم

23 آبان 1388
سوئيت 222 بازداشتگاه 325 اوين


سعيد شريعتي || نظرات (6) || دنبالک (0)

   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://saeedshariati.ir/cgi-bin/mt333/mt-tb.cgi/28




   نظرات

parisa :

vaghean ziba bud . gher az in chizi nemishe goft

 

م :

من را میشناسی، ولی ترجیح میدم اینجا ناشناس باشم :) ;)
امیدوارم که هیچ غببت صغری و کبری دیگری برات نباشه سعید عزیز :)
خیلی از آزادیت خوشحالم، همانقدر که از زندان افتادنت ناراحت شدم

 

هوشنگ :

به نالیدن دلم مانند نی بی
مدامم درد هجرانت ز پی بی

 

سعید :

بشکنه اون دستی که دندون هات رو شکسته بود.
تا پیروزی راهی نمانده. زنده باد جنبش سبز ایران

 

ز. ف :

هو الله
سلام
خدا می دونه این مدت چقدر اومدم و اینجا سر زدم. بی خودی و با خودی
نمی شود گفت خوشحالم اما خوشحالم که حالا هستید. ان شاءلله غیبت کبرایی در کار نباشد. ما که دعا می کنیم
اللهم فک کل اسیر می خوانیم

شعرهایتان را نوشیدم. اما هیچ چیز جای صدای خودتان را نمی گیرد، گاه خواندن این شعرها

سالم باشید و استوار.

 

امید جهانشاهی :

چه شعرهای جاندار و پر شور و شعوری. این شعرها را که می خواندم یاد نام کتابی افتادم . در بند اما سبز.
درود بر شما

 

   ارسال نظر: