« تكرار لام‌ها | صفحه اول | مشارکت چه خواهد کرد؟ »




۰۹:۵۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۷
هروله تلخ ميان دو غزل

در اين روز عيد در عيد، که بهار پشت پنجره در گوش شمشادها پچ پچ مي کند و طفلي بچه گان اين شهر پر دود و دروغ به دنبال بوته هاي خشکند تا به آهنگ ترقه و نارنجک و آتش برافروخته شب چهارشنبه سوري جشن بازگشت سرخي به دلهاي زرد را پي بريزند و دخترکان دم بخت فال گوش سر پيچ کوچه ها ايستاده اند تا خبري از سوار اسب سپيدشان برسد، من اما در هروله اي تلخ ميان دو غزل از سايه افتان و خيزان ميروم و ضرب آهنگ درنگ و دريغ از يک سو و اميد و امان از ديگر سو اين هروله را بي اختيار بر اين خسته مانده در غبار آوار مي کند.

اي مرد! اي مرد تصميم در روزهاي سخت، اي مرد گريوه هاي نارفته
با تو ام آي سپيد پوش بالا بلند، با تو حال خونين دلان که گويد باز، دمي بايست و اين هروله تلخ مرا بنگر و آواز غزل هاي سايه را براي هزارمين بار با من زمزمزمه کن:
***
گفتم که مژده بخش دل خرم است اين
مست از درم درآمد و ديدم غم است اين
گر چشم باغ گرية تاريک من نديد
اي گل ز بي ستارگي شبنم است اين
پروانه بال و پر زد و در دام خويش خفت
پايان شام پيله ابريشم است اين
باز اين چه ابر بود که ما را فرو گرفت
تنها نه من گرفتگي عالم است اين
اي دست برده در دل و دينم چه مي کني
جانم بسوختي و هنوزت کم است اين
آه از غمت که زخمه بي راه ميزني
اي چنگي زمانه چه زير و بم است اين
يک دم نگاه کن که چه بر باد ميدهي
چندين هزار اميد بني آدم است اين
گفتي که شعر سايه دگر رنگ غم گرفت
آري سياه جامه صد ماتم است اين
***
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
اي بس غم و شادي که پس پرده نهان است
گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
داني که رسيدن هنر گام زمان است
تو رهرو ديرينه سرمنزل عشقي
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبي که برآسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رود که پيوسته روان است
باشد که يکي هم به نشاني بنشيند
بس تير که در چله اين کهنه کمان است
از روي تو دل کندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دريغا که در اين بازي خونين
بازيچه ايام دل آدميان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
اين دشت که پامال سواران خزان است
روزي که بجنبد نفس باد بهاري
بيني که گل و لاله کران تا به کران است
اي کوه تو فرياد من امروز شنيدي
دردي است در اين سينه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
يارب چقدر فاصله دست و زبان است
خون مي چکد از ديده در اين کنج صبوري
اين صبر که من مي کنم افشردن جان است
از راه مرو سايه که آن گوهر مقصود
گنجي است که اندر قدم راهروان است
***
گفتم که مژده بخش دل خرم است اين
.
.
.
***
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
.
.
.
***
....
....
....
***

سعيد شريعتي || نظرات (0) || دنبالک (0)

   دنبالك

دنبالك اين نوشته:
http://saeedshariati.ir/cgi-bin/mt333/mt-tb.cgi/19





   ارسال نظر: