سعيد شريعتي 1351 تهران shariati@gmail.com خيلي سخته كه آدم در مورد خودش بخواد چيزي بنويسه. نوشتهاي كه احتمالاً بايد آميزهاي از صداقت و اعتراف و غرور باشه در عين حال خودستايي و تعريف از خود هم نباشه. حال روز آدم را بيان كنه و آرزوها و اميدهاش رو هم در اون آورده باشه. مهدي اخوان ثالث وقتي جوان بود و تازه به تهران اومده بود -فكر ميكنم اوايل دهه بيست شعري در وصف حال خودش گفته كه در مجموعه ارغنوان اومده: افسرده ام چو طفل يتيمي با جان خسته جسم سقيمي اشك و رخم چنان كه تو گويي لوح زر است و رشته سيمي نز همرهان جليس شفيقي نز همدمان رفيق صميمي در گوشهاي ز مكمن تهران افتاده در بلاي عظيمي تهران مگو كه مكمن تنين لابل دهان گشوده جحيمي نانش نه نان كه خشت بنايي آبش نه آب ماء حميمي مردانش رهزنان و زنانش هر لحظهاي عروس حريمي .... شعر البته خيلي مفصلتره. خوب اين يه جور درباره منه كه اخوان نوشته اما من بيشتر دوست دارم اين شعر درباره من باشه- شعري كه بيدل دهلوي شاعر بزرگ ايراني سروده از شوق تو اي شمع طرب بعد هلاكم جوشد پر پروانه ز هر ذره خاكم بيتابي من عرض نسبنامه مستي است چون موج مي از سلسسلة ريشة تاكم دود نفس سوختهام طرة يار است كآن را نبود شانه به جز سينه چاكم تهمت كش آلايش هستي نتوان شد چون عكس ز تر دامني آينه پاكم آهم، شررم، اشكم و داغم، چه توان كرد چون شمع در اين بزم به صد رنگ هلاكم اي همت عالينظران دست نگاهي تا چند برد پستي طالع به مغاكم گردم چمن رنگ نبالد چه خيال است عمريست كه در راه تمناي تو خاكم چون غنچه ز شوق من ديوانه نپرسيد گل نيز گريبان شده از حسرت چاكم خاشاك به ساحل رسد از دست رد موج از تيغ اجل نيست در اين معركه باكم از بال هما كيست كشد ننگ سعادت بيدل ز سر ما نشود ساية ما كم |